تبليغاتX
همه چیز از همه جا
هـــــــــــــــــــــــــــــــرچـــــــــــــــــــــــــی شد
TakInfo.com
 

به نام خدا

سلام به دوستای گلم حالتون چطوره؟؟؟

من چندروزی سیستمم خرابه برای همین چندوقتیه اپ نکردم الانم از کافی نت دارم اپ میکنم پس

 هراشکالی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید.........خب ایندفعه خاطره دوست خیلی خیلی عزیزم

 جیمی جون رو میزارم خیلی جالبه اگه میخواین برین به وبلاگش  نظامیه

اینم ادرسش

دنیای خشونت ....جیمی

اینم ادرس وبلاگ دیگه ش

 مسلح ......جیمی

پیشنهاد میکنم حتما یه سری بهش بزنین

حالا خاطره جیمی عزیز

 

 

شب جمعه بود هواي سرد زمستوني سه نفر بوديم محسن علي ومن .محسن ماشينو گرفت اومد دنبال

 ما ولي علي حالش بد شد اون رو فرستاديم خونه.ساعت١١ شب رفتيم پارك جنگلي نور كه اونجا كمي

 قدم بزنيم و تفريح كنيم معمولا و اكثر اوقات مسافرا تو پارك هستن ولي نميدونم چرا اون شب نبودن .

 خلاصه من و محسن رفتيم طرف مسجد پارك و ماشينو گذاشتيم و رفتيم بالاي جاده بعدش كمي

نشستيم و از حوادثي كه تو نور اتفاق ميفتاد و اينجور چيزا صحبت ميكرديم محسن بحث جن رو كشيد

وسط بايد بگم تا اون موقع جن نديدم چون اين بحث رو شروع كرد منم گفتم الان جاش نيست كه يك

 دفعه محسن از روي شوخي داد زد اي جنيان دوستون دارم البته براي ترسوندن من اينكارو كرد منم كه

سرم پايين بود وقتي سرم رو آوردم بالا متوجه كسي شدم كه داره منو نگاه ميكنه با چشمان قرمزش كه

خيلي شبيه به اهريمن سرخ بود من اون لحظه فكر كردم كه دارم اشتباه ميبينم هي خيره شدم محسن

 به من گفت چيه به كجا نگاه ميكني؟ منم گفتم چراغ رو بده به من چراغ رو گرفتم همينكه نور رو زدم به

 صورتش اون يه جيغي كشيد منظورم همون كسيه كه نگاه ميكرد جيغش خيلي عجيب بود اينگار يه بچه

 جيغ كشيد من و رفيقم  هم داد زديم ودر رفتيم خيلي ترسناك بود خداي من خيلي وحشتناك بود تو

عمرم چنين چيزي نديم خدايا تو اون جنگل كسي نيست عجب غلطي كرديم امشب اومديم...

رفتيم پايين جاده و صداي آواز و بزن وبكوب شنيديم به زبون محلي ميخوندن ومنم كه ديگه از ترس خود

بخود رفتم اون طرف يعني طرف اونا ديدم اون پشت كردن به ما گفتم خدايا چرا اونا موهاشون همه

بلنده؟البته ٦ نفر بودن چرا جاي تاريك رو انتخاب كردن خلاصه گفتم خوش آمديد ..خسته نباشيد..خدا اون

 صحنه رو واسه هيچ كس نياره ديدم هر ٦ نفر همزمان با يك حركت سريع برگشتن طرف ما ديدم با

 چشماي خودم با همين چشمام ديدم كه اونا فرياد ميكشيدن عربده ميزدن به محلي چيزايي ميگفتن

 يكيشون اومد طرف من البته دو قدم و با دست اشاره كرد كه منم فهميدم منظورش اين بود برگرديد اون

 لحظه محسن داشت خيس ميكرد خودشو خدايا من كه قبض روح شدم  هزار نفرين كردم خودمو گفتم

خدايا فكر نميكنم زنده در برم ازاينجا گفتم خاك تو سرت محسن اين چه شوخي بود كردي؟ اونا به شكل

 يك كسي كه خيلي عصباني باشهبه شدت تمام با چشماي قرمزشون ما رو نگه ميكردن لباسشون

 روشن بود نميدونم فكر كنم سفيد بود مثل دامن بود اصلا حرفاشون نامفهوم بود خدايا من ديگه هوش تو

 سرم نبود محسن دهنش از ترس داشت كف ميكرد خدايا عجب شب نحسي ظاهرا اون شب لعنتي

 نفرين شده بود مثل نكير و منكر شايدم از دسته هاي اونا بودن خدايا من گريم در اومد از ترس نزديك بود

 سكته كنم اونا با دستمال ميرقصيدن همچنان نعره ميزدن كه من از دهنم خود به خود در رفت يا ابالفضل

ديدم چشماشون روشن تر و دندوناشون رو به هم ميفشردن يكيشون چنان نعره اي زد كه ديگه چشم

سياهي رفت داشتم از ترس منفجر ميشدم باتمام قوا زديم به چاك نامردا داشتم با كمال خونسردي

تعقيب ميكردن ما رو خيلي نامردن گفتم به محسن بايد سريعتر بدوييم رسيديم به ماشين محسن گفت

 سوئييچ كو ؟ من گفتم بد بخت كردي منو تو دستته (با داد و فرياد) اون اصلا عقل تو كلش نبود منم

 همينطور عوض اينكه دنده رو بزاره رو يك گذاشت رو دو گفت ماشين خرابه يك فحش ركيك دادم به محلي

 بعد گفتم مگه كوري نميبيني چه كار كردي گذاشتي رو دنده دو تا از اونجا بريم اون تو هوش نبود و منم

 نفهميدم اين چه جور رانندگي بود كه محسن ميكرد با سرعت از اونجا اومديم بيرون خيلي ترسناك بود از

 ترس تب كردم گفتم خدايا من كه جن نديدم لااقل اينا رو ميخواستي نشون بدي لااقل با قيافه ي بهتر با

تعداد كمتر نه ٧ نفر چه خبره بابا اينا كجا بودن من تا دو روز سرم درد ميكرد اينو گفتم كه مراقب باشيد

 بيجا چيزي نگيد كه اونا بيان و.....

+ نوشته شده در  ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط س . ا . م   |