|
|
|
|
|
ساقیا امدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی زحریفان دل و دل میدادت
يا مقلب القلوب و الابصار
اغاز نوروز باستان بر شما مبارک امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی رو پشت سرگذاشته باشید وهمیشه در زندگیتون موفق وپیروز باشید... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
همه جا سکون بود... ساعت ۱۲ را نشان می داد ... صبح بلند شد و خواست سر کار بره ... ساعت ۱۲ را نشان می داد ... به خانه برگشت ... ساعت همچنان ۱۲ را نشان می داد ... انگار زمان ایستاده بود...یکی هم نبود بگه آقا ساعتت خواب رفته ... ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
فکرش خیلی مشغول بود... دلش یه جای دیگه سیر می کرد .. هر کاری می کرد دلش آروم نمی
گرفت.. نمی دونست چشه... بعد یه مدت فهمید... چشمهای او گرفتارش کرده بود ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
از خواب که بیدار شد فهمید روی زمین خوابیده ...... ـ پس تختش چی شده بود ؟؟؟ ـ بلند شد تا بفهمه دقیقا کجای خونست ... ولی نتونست ...چون همه چیز براش تیره و تار بود ..... آخه دزدها عینکش رو هم برده بودند ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت بود که می خواست بهش بگه دوستش داره ولی روش نمی شد ... می خواست بگه تمام زندگیشه براش سخت بود ... تا اینکه فهمید به کس دیگه ای دل بسته ....... چه راحت بهش گفته بود ازت متنفرم .. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از سالها کار و راه انداختن کار مردم ،احساس خستگی می کرد ،دیگر نای کار کردن
نداشت ... تصمیم گرفت که دیگر استراحت کند و دیگر دست از کار کشید ....ومردم بودند که در آسانسور گیر کردند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
مادربزرگ دانه هاي برف را در دست خود نگه مي داشت،
و برف در دست هاي او آب ميشد، و او دانه بعدي را بر مي داشت . مادر بزرگ دوست داشت کمي از حس نوه خود را حس کند. مادر بزرگ در بهشت منتظر دخترک کبريت فروش بود. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر از همون اول شروع کرد به دعا خواندن ،آخه استرس داشت استرس اولین بار.... تک تک آدمایی رو که می دید دعا کرد .... آخر هم رسید به خودش و پسرش ،وقتی دعا کردنش تمام شد چشمهایش را روی هم گذاشت که بخوابد...که صدای : مسافرین محترم ،تا چند دقیقه دیگر روی زمین می نشینیم...از خواب پراندش... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از مدت ها تصمیمش رو گرفت ... می خواست آشتی کنه ... دیگه می تونست بعد از چند ماه خانواده اش رو دور هم ببینه می تونست بعد ماهها بخنده ... همه چیز تمام می شد و برمی گشت به روزای خوش چند ماه پیش ... قبل از اینکه بره دنبال همسرش رفت خوته تا بهترین لباسهاش رو بپوشه ..وارد خانه شد و کلید چراغ را زد.......... نمی دونست گاز تمام خانه رو گرفته ..... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
پيرمرد هر روز صبح زود در حالي كه يك بسته كوچك ارزن در دست داشت خودش را به پارك
نزديك خانه اش مي رساند و در چند نقطه از پارك ارزن ها را خالي مي كرد و روي نيمكت هميشگي مي نشست. تا ظهر با دوستانش از گذشته و جواني و خاطرات كار صحبت مي كردند. آن روز كبوترها گرسنه ماندند .جاي او در نيمكت خالي بود و دوستانش سياهپوش، هيچ حرفي نمي زدند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
سرما امانش رو بریده بود...همه چیزش رو به خاطر سرما از دست داده بود....دیگه نایی براش نمانده بود
سعی می کرد خودش رو سر پا نگه داره...داشت موفق می شد ..که در یک لحظه درد تمام وجودش را گرفت.....با تبر به جانش افتاده بودن |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
بیشتر وقتها سر به زیر بود . به همین خاطر بعد از اولین دیدار او را از
کفشهایش می شناخت. انگیزه ای شده بود برای دانشگاه رفتنش تا وارد کلاس می شد سرش را پایین می انداخت و وقتی کفشهای آشنا را می دید یواشکی سرش رو بالا می آورد و یک نگاهی بهش می کرد . ولی چند روزی بود که دیگه اون کفشها را نمی دید حتما دیگه سر کلاس نمی آمد . به همین خاطر خودش هم دیگر سر کلاس نرفت . خبر نداشت که او برای خوشحال کردنش کفشهایش را عوض کرده ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||