|
|
|
|
|
از صبح تا شب فقط کارش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس و زمین رو جارو کنه ! خلاصه بگم که کلفتی می کرد . از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه ! وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال در میاورد ، رتبش ۲ رقمی بود !! به آرزوش رسیده بود . تمام پس اندازش رو جمع کرد و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد خونه جشن بگیرن !! ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد با خوشحالی پرید طرف در و..... -- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم …… دانشجوی ممتاز که شده بودم…… روز جشن فارغ التحصیلی بود که …… و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم ٬ همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زند گی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود در یک لحظه اتفاق افتاد... با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ……… صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ، اما کاری از دست کسی برنمی آمد . چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ، بوق سوم گوشی را برداشت : * سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم *** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم . * ممنونم و گوشی را قطع کردم شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد . لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست . شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود ! زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد . مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ، و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
با شادی پریدم تو بغل
مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید . پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد . از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
آره قبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم . می گفتیم : کارداریم . می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ، می گفتیم اونا هم درس دارن . آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم . اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم . بچه هامون رو هم با خودمون می بریم . حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم .
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ... صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که سر از تخم در آورد با بقیه جوجه ها فرق داشت .. از همه زشت تر بود.. وقتی به این موضوع پی برد یاد قصه جوجه اردک زشت افتاد که مادرش برایشان وقتی در تخم بودند تعریف کرده بود... به همین دلیل شروع کرد به خودش را گرفتن..می گفت : من همون جوجه اردک زشتم که بزرگ شد خوشگل میشه ... همه طردش کرده بودند..ولی او همچنان خودش رو می گرفت... تا اینکه مدت ها گذشت و بزرگ شد ..با هیجان به لب برکه رفت و چشمانش را باز کرد : یک کلاغ زشت را دید که بهت زده به او تماشا می کرد......!!!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی که سر از تخم در آورده بود آرزوی پرواز داشت هر موقع فکر می کرد وقتی بزرگ شد مثل این پرنده های تو آسمان پرواز می کنه قند تو دلش آب می شد .... ولی بیچاره خبر نداشت یک جوجه مرغه.....!!! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه عادت داشت پيامک هايي که براش مياد رو يک روز ديرتر بخونه، ميگفت کلاس داره که دير جواب بدي. اونشب يه پيامک براش رسيد، جواب نداد و گوشيشو خاموش کرد. فردا متن پيغامو خوند، خواهرش نوشته بود: حال پدر بده، زود خودتو برسون دير نکني ها.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
هر کس که می گفت دوستت دارم از دستش می داد ... برای همين خيلی تنها شده بود ديگه تصميم گرفت به کسی نگويد دوست دارم, ساعت پيش با نامزدش قرار داشت ولی نيامده بود...فقط يک يادداشت گذاشته بود که :" خداحافظ, چون می دونم دوستم نداری ... اگه يه ذره دوستم داشتی حداقل يه بار می گفتی دوستت دارم ...و باز خداحافظ ! " و اين بار بدون اينکه بگويد دوستت دارم کسی را از دست داده بود ...! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بود اگر از مغازه ای چیزی می خرید در مغازه ی بعدی از خریدش پشیمون می شد و چیز ديگری چشمش را می گرفت وقتی رفت دبيرستان در عرض 3 سال 3 رشته عوض کرد و در دانشگاه در 4 سال 4 رشته ی مختلف خواند ..........حالا می خواست ازدواج کنه! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
گربه با ضربه چوب پسرک از خواب پرید و به او حمله کرد و چند چنگ به صورتش انداخت ... پسر که خودش را مقصر نمی دانست از گربه به پدرش که این صحنه را ندیده بود شکایت کرد ... پدر هم به دنبال گربه افتاد ، گربه بیچاره هم به وسط خیابان پرید و ماشینی زیرش گرفت.... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||