|
|
|
|
|
دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم
یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم . یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ... یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد . یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم . یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ... یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد مادر رو به دخترش کرد و گفت : یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم مردخوبی بود ولی حیف که معتاد بود خدابیامرزتش .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .
دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود. دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
ابليس وقتي نزد فرعون آمد وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد. ابليس گفت: «هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟» فرعون گفت: «نه!!» ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت. فرعون بسيار تعجب كرد و گفت: «اينت استاد مردي كه تويي!» ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت: «مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند، تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟؟!!» |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
پيرمرد
سكته كرده بودو افتاده بود زمين به نظرمي رسيد كه بي كس وكاره به شماره اي كه تو گوشيش بود زنگ زديم بعد ازمدتي دومرد به ظاهر متشخص با يه ماشين مدل بالا بالاي سر پيرمرد بودن .يكي ازاونها كه همسرش تو ماشين بود گفت من ميرم تو هم يه جوري بيارش... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و
گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروت ا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار
مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟! پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم. قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي پدر رفت مادر هميشه مي گفت : که پدر به اسمان ها رفته و در کنار ستاره ها زندگي ميکند. وقتي که به پارک رفت روي بادبادکش عکس پدر را کشيد و نامه اي هم برايش نوشت. بادبادک هر چه بالاتر مي رفت خوشحا لي اش بيشتر ميشدو تا آنجا که ميتوانست و نخ داشت انرا بالا و بالاتر فرستاد.وقتي که بادبادکش را جمع کرد از عکس و نامه خبري نبود. حالا او شبها در پارک نشسته و چشم به ستاره ها دوخته و منتظر پاسخ نامه اش است |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد. او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟ بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد. هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد. شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم. ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند: سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببرید. شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم . ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند. مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک طبق معمول هر
روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
هي با کله ميخورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه ميکرد، بيتابي ميکرد، دعا ميکرد... اما انگار هيچ فايدهاي نداشت... فکر ميکرد خدا صداي اونو نميشنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود... سالها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو ميخواست يکبار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه ميخواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يکبار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه ميخواست معني خودش رو بفهمه.. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||