|
|
|
|
|
از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد از هر حشره یی از هر خزنده یی درنده یی پرنده یی حتی انسان ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن ولی انتظارشون بیهوده بود مثل ناخدای کشتی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش لمس کرد فکر نکند . نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد . سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد سعی کرد که دوباره بخوابد ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند دیگر دستی نداشت که .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ...
در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ... سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ... من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
-- این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین
دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت: هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||