تبليغاتX
همه چیز از همه جا
هـــــــــــــــــــــــــــــــرچـــــــــــــــــــــــــی شد
TakInfo.com

از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد

از هر حشره یی

از هر خزنده یی

درنده یی

پرنده یی

حتی انسان

ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر

خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن

ولی انتظارشون بیهوده بود

مثل ناخدای کشتی

+ نوشته شده در  ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش   لمس کرد فکر نکند .

 نیمه های شب  عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید

 

  کابوس لحظات گذشته دور می شد . سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

 

     سعی کرد که دوباره بخوابد   ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

 

     دیگر دستی نداشت که ....

+ نوشته شده در  ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ...

در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... 

در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ...

 سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ...

 من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود

برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ...  

+ نوشته شده در  ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

--  این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟

** از دوستان هستند ...

-- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟  زود از ماشین پیاده شین ، 


   شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ...
 
** به چه جرمی ؟

--  جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره 


    البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو


    کشیدم به پاسگاه ، تو محله من کارای خلاف و منکراتی می کنین ؟!

** خب ! می دونم که شما هم انجام وظیفه می کنین ،


     من الان باید چی کار کنم ؟

--  کارت ماشین  و شناسایی خودت  واون دختره رو بده .

** چند لحظه اجازه بدین ...


     این هم گواهینامه و کارت ماشین ، البته قابل شما رو نداره ،


     بیشتر از این همراهم نیست دفعه بعد جبران می کنم .

-- ای بابا ، اختیار دارین !


    فرمودین این خانم خواهرتون هستن دیگه .


    خب مشکلی نیست ، ببخشید مزاحمتون شدم ، بازهم بیایین این ورا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد

 و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت

 هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت:

 هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم

و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   |