تبليغاتX
همه چیز از همه جا
هـــــــــــــــــــــــــــــــرچـــــــــــــــــــــــــی شد
TakInfo.com
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن

گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن

 در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

 کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق

 به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه

نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف

 آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده

ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب

مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر

فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

علت خدمات گسترده و رايگان شرکت گوگل به کاربران دنياي مجازي اينترنت افشاء شد.


به گزارش شبکه تلويزيوني فاکس نيوز، به نظر مي رسد شرکت گوگل که به يک غول اينترنتي تبديل

شده است همه چيز را درباره همه چيزها و همه افراد بداند. اين شرکت از مکاني که انسان ها زندگي

مي کنند تا حتي سوابق پزشکي انان اطلاعات بسياري را در اختيار دارد. اکنون سئوالي که مطرح

 مي شود اين است که ايا اين حد از سلطه گوگل بر زندگي مردم خوب است يا خير؟


دان اسپرينگر خبرنگار فاکس نيوز در گزارشي زنده از سياتل گفت: زماني مديران گوگل گفته بودند

 مي خواهند بيشتر از اطلاعات افراد از خودشان درباره انان اطلاعات داشته باشند.


وي افزود وقتي فردي از موتور جستجوگر گوگل استفاده مي کند تمام اطلاعات مربوط به کلمات کليدي

 که وي استفاده مي کند يا ادرس سايتهايي که کاربر به انها مراجعه مي کند به مدت يکسال و نيم در

رايانه هاي مرکزي شرکت گوگل بايگاني مي شوند و مورد استفاده قرار مي گيرند. براي مثال فردي در

امريکا با استفاده از سرويس "جي مِيل" براي فردي ديگر در مقدونيه نامه الکترونيک فرستاده بود فرداي

 ان روز نامه تبليغاتي ناخواسته اي به "جي مِيل" فرد امريکايي فرستاده شد که دران نرخ کرايه بسيار

 کم پرواز به مقدونيه پيشنهاد شده بود.اين مسئله نشان مي دهد که شرکت گوگل همه نامه هاي

الکترونيک را که از سرويس جي ميل فرستاده مي شوند زير نظر دارد و کنترل مي کند و انها را در اختيار

 شرکتهاي تبليغاتي قرار مي دهد.به عبارتي ديگر براساس اطلاعاتي که گوگل از نامه فرد امريکايي

دريافت کرده بود وي قرار بود به مقدونيه سفر کند از اين رو يک شرکت تبليغاتي که ارائه خدمات

 مسافرتي به مقدونيه را در اينترنت تبليغ مي کند در جريان اين اطلاعات قرار داده مي شود و براي فرد

 امريکايي نامه تبليغاتي سفر به مقدونيه مي فرستد.


وي گفت: شرکت گوگل محتوي نامه هاي الکترونيک مشترکان سرويس جي ميل را مي خواند

 که اين مسئله کار خوبي نيست. علت اين کار به گفته خبرنگار فاکس نيوز ارسال کردن نامه هاي

تبليغاتي شرکتها براي مشترکان است.


وي گفت: اطلاعات به معني پول است.گوگل مي خواهد با اطلاعاتي که از مشترکان خود در اختيار دارد

 به شرکت هاي فعال در عرصه تبليغاتي مراجعه کند و با کمک اين اطلاعات بازار فروش خود و انها را

تقويت کند.


اين خبرنگار افزود: يکي از دلايلي که شرکت گوگل بيشتر خدمات خود به مشترکان را رايگان ارائه

 مي دهد اين است که اين شرکت از اطلاعات مشترکان استفاده مي کند و ان را در اختيار شرکتهاي

 تبليغاتي قرار مي دهد.


کنگره امريکا اکنون به اين اقدام گوگل توجه دارد و ماه گذشته ميلادي هم جلساتي براي بررسي موضوع

 تشکيل شد. انان مي گويند خواندن متن نامه هاي الکترونيک بايد با اجازه کاربران باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 آیا شما به سایت گوگل اعتماد دارید؟ اگر از سرویس ها و خدمات این سایت چندمنظوره در فعالیت

 های روزمره خود استفاده می کنید، آیا با اعتماد کامل اطلاعات شخصی خود را در اختیار این سایت

 می گذارید؟ برای برخی کاربران، گوگل یک شرکت اینترنتی بسیار بزرگ و شگفت انگیز محسوب

 می شود که تعداد زیادی سرویس مفید و کاربردی آنلاین را در اختیار آنها می گذارد تا زندگی

 اینترنتی آنها آسان تر شود.

 



اما برای گروه دیگر کاربران، گوگل هیولای بزرگ اینترنتی است که دنبال فرصت می گردد

تا اطلاعات را ببلعد و از آن به نفع خود استفاده کند. چندی پیش در « جشنواره اندیشه صنوبر»

 که در آمریکا برگزار شد، برایان لرر از اریک اشمیت مدیرعامل گوگل پرسید که اگر این سایت

 اینترنتی به همین صورت نزد کاربران اینترنتی سراسر جهان اهمیت پیدا کند تا چه حد ممکن است

 به عنوان ابزاری برای دولت فدرال آمریکا مورد استفاده قرار گیرد؟ اشمیت در پاسخ به این سوال

 توضیح داد در صورت گستردگی بیشتر گوگل، این سایت هرگز به عنوان ابزار اطلاعاتی در اختیار

 دولت آمریکا قرار نخواهد گرفت.

اما آیا واقعاً این اتفاق به وقوع خواهد پیوست؟ گوگل هم اکنون تمام رفتارهای آنلاین

 افرادی که در آن حضور پیدا می کنند را زیرنظر می گیرد و براساس خصوصیات رفتاری آنها، آگهی های

تبلیغاتی متناسب را منتشر می کند. گوگل به صورت گسترده آنچه کاربران در این سایت

 جست وجو و از نتایج آن استفاده می کنند را در بانک اطلاعاتی خود ذخیره می کند

 و این اطلاعات را برای ارائه خدمات بهتر به کاربران مورد استفاده قرار می هد. از زمانی که گوگل

 سرویس Alexandria را برای تصاحب بازار فایل های ویدئویی آنلاین راه اندازی کرد، بیش از گذشته

 رفتارهای روزمره همه کاربران را زیرنظر می گیرد تا تبلیغات آنلاین و آفلاین آن کاربردی تر شود.


گوگل همچنان تشنه اطلاعات بیشتر


گوگل اوایل هفته گذشته اعلام کرد قصد دارد بار دیگر پا را از ارائه سرویس های اینترنتی فراتر بگذارد

 و نخستین سیستم عامل خود برای رایانه های رومیزی را با نام Chrome OS روانه بازار کند.

این اقدام باعث عکس العمل های فراوان از جانب سازمان های فعال در حوزه حقوق شخصی افراد شد

 که از جمله این سازمان ها می توان به « موسسه پیشروی الکترونیک »،

 « مرکز دموکراسی دیجیتال »، « مرکز دموکراسی و فناوری» و « انجمن مشتریان آمریکایی برای

تحقیقات شهروندی» اشاره کرد.

شرکت گوگل طی سال های گذشته همواره در زمینه رعایت استانداردهای حقوق شخصی

 کاربران مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. این جست وجوگر بزرگ اینترنتی هم اکنون قصد

ورود به بازاری را دارد که سیستم عامل ویندوز مایکروسافت حاکمیت آن را بر عهده گرفته است

 و یک تنه با همه سیستم های عامل موجود رقابت می کند اما باید توجه داشت، سیستم

عامل جدید گوگل که تا اندازه ای بر مبنای فضای اینترنت کار می کند، قرار است با استفاده از رفتارهای

 شخصی کاربران خدمات خود را ارائه دهد تا این خدمات کاربردی تر شوند.

رفتارهای روزانه کاربران زیرنظر گوگل


در حال حاضر بسیاری از اطلاعات شخصی اعضای گوگل نظیر اطلاعات قرارهای ملاقات در سرویس

Calendar، اطلاعات ارتباطی در سرویس Gmail، اطلاعات کاری و اسناد شخصی در سرویس Google

Docs و اطلاعات مربوط به عادات خواندن متون در سرویس Google Reader و در سرورهای مربوط

به آنها ذخیره می شود. اما در حوزه خطراتی که اطلاعات شخصی کاربران را در دنیای مجازی تهدید

 می کند، نخستین مشکل این است که کلیه این اطلاعات به صورت رمزبندی نشده

در سرورهای گوگل نگهداری می شود که احتمال سرقت، پاک شدن، از دست دادن و دسترسی افراد

 غریبه به آنها زیاد است.

اگر کارمندان گوگل تصمیم به سوءاستفاده از اطلاعات ما را بگیرند چندان مهم نیست

 اما اگر دولت آمریکا قصد استفاده از این اطلاعات را داشته باشد چطور؟ گوگل ادعا می کند از تمامی

 اطلاعات شخصی کاربران به بهترین نحو حمایت می کند و براساس شرایط و وضعیت موجود به

درخواست های اجباری دولت تا حد معقول پاسخ مثبت می دهد. به طور یقین دولت آمریکا از طریق

 این کانال به راحتی می تواند حتی به کلیه اطلاعات ذخیره شده روی رایانه های شخصی کاربران

 نیز دسترسی پیدا کند و بدون آنکه کاربران مطلع شوند، اطلاعات مورد نیاز خود را از گوگل دریافت کند.


اطلاع گوگل از موقعیت فیزیکی شما


گوگل هم اکنون سرویس های فراوانی را در اختیار شما می گذارد تا به وسیله آنها بتوانید اطلاعات

خود را با دیگر کاربران در سراسر جهان به اشتراک بگذارید و از طریق سرورهای گوگل، اعلام کنید

 در کدام نقطه از این کره خاکی قرار گرفته اید. این سرویس علاوه بر آنکه می تواند برای کاربران

 کاربردهای مناسبی داشته باشد، اطلاعات مفید و مناسبی را در اختیار گوگل قرار می دهد

 تا به راحتی موقعیت فیزیکی افراد را نیز شناسایی کند. با این سرویس، شما به گوگل اعلام می کنید

 در هر لحظه در کجای جهان قرار دارید. بخش My Location در سرویس Google Maps ابزاری است

 که می تواند در رایانه های رومیزی یا تلفن های همراه مورد استفاده قرار گیرد. این سرویس موقعیت

 فیزیکی شما را نمایان می کند و خدمات مورد نیاز شما نظیر آدرس رستوران ها، هتل ها،

پمپ بنزین ها و... را بر مبنای موقعیت جغرافیایی در اختیار شما می گذارد.

علاوه بر این Latitude ابزاری است که امکان به اشتراک گذاری اطلاعات در مورد موقعیت

 جغرافیایی افراد از طریق تلفن همراه را در سرویس


My Location فراهم می کند. اگر چه در این سرویس کاربر با انتخاب یک گزینه به گوگل اعلام می کند

 موقعیت جغرافیایی او را شناسایی نکند، این شرکت در سرور خود آخرین اطلاعات مربوط به موقعیت

 فیزیکی شما را در سرور خود نگه می دارد. آیا می دانستید گوگل از طریق این سرویس از عمر باتری

 گوشی شما و دیگر اطلاعاتی که به ظاهر اهمیتی ندارند هم مطلع می شود؟


صدای شما در اختیار گوگل


شرکت گوگل اعلام کرده است: « برای سرویس ها و خدماتی که قابلیت تشخیص صدای کاربران

 در آن لحاظ شده است این سایت یک نسخه از صداهای کاربر را در سرور خود نگهداری می کند.»

 شکی نیست گوگل این اطلاعات را برای تقویت سرویس های صوتی خود نگه می دارد

 اما آیا می توان از این اطلاعات استفاده های دیگری کرد؟

سرویس Google Voice که یک سرویس تلفنی اینترنتی است علاوه بر صدای کاربر حین تماس های

تلفنی پیا م ها و پست های الکترونیکی صوتی را نیز نگه می دارد. این یک سرویس مناسب

 و کاربردی برای کاربران محسوب می شود و مورد استقبال فراوان قرار گرفته است اما باید توجه داشته

 باشید که همه صداهای شما و اطلاعاتی که حین تماس های تلفنی رد و بدل شده در این سرویس

ذخیره می شود تا هنگام نیاز مورد استفاده قرار گیرد.

سانسورهای گوگل برای کاربران


یکی از انتقادات بزرگی که این روزها به گوگل و سایت های مشابه نظیر یاهو و Bing منتقل می شود،

مربوط به حضور آنها در کشور چین است. دولت چین به واسطه تصمیمات اخیر خود مبنی بر کاهش

دسترسی کاربران به اطلاعات اینترنتی از گوگل خواسته است با انجام فیلترینگ اطلاعات مورد نظر

کاربران را برای آنها نمایش دهد. به هر حال اگر در حال حاضر یکی از ساکنان کشور چین سایت

Google.com را باز کند، آزادی اینترنتی بیشتری نسبت به سایت Google.cn خواهد داشت. گوگل برای

آنکه به حضور خود در کشور چین ادامه دهد با درخواست های دولت این کشور برای محدودسازی

دسترسی کاربران


به اطلاعات موافقت کرده است و بر این اساس، می تواند این محدود سازی را


به واسطه شرایط و ضوابط برای ساکنان دیگر کشورها نیز لحاظ کند.


تصاحب رایانه های شخصیبا Chrome OS گوگل


به جز کارمندان شرکت گوگل، هنوز هیچ کس سیستم عامل Chrome OS را ندیده است

 اما کارشناسان و حامیان حقوق شخصی کاربران از هم اکنون نگرانی های خود را در مورد

این سیستم عامل و اقدامات آن برای استفاده از اطلاعات شخصی کاربران اعلام کرده اند.

 این مساله به آن دلیل رخ داده است که نگرش گوگل به حقوق شخصی کاربران و استانداردهای تعریف

 شده آن برای این حوزه بارها مورد انتقاد قرار گرفته است. زمانی که گوگل مرورگر اینترنتی

خود را با نام Chrome وارد بازار کرد، کارشناسان اعلام کردند گوگل از این طریق رفتارهای کلیدی

 اینترنتی کاربران را از طریق برنامه ای با نام Omnibox در این مرورگر اینترنتی برای خود ذخیره می کند

 و بر این اساس پیش از آنکه شما در Chrome کلیدواژه های خود را وارد کنید مرورگر آنها را به شما

پیشنهاد می دهد. این قابلیت می تواند غیرفعال شود اما برخی کارشناسان معتقدند در این صورت باز

هم اطلاعات در اختیار گوگل قرار می گیرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد

که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد

 همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد

 چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد

 لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.

 زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت:

 و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

+ نوشته شده در  ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
...

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"

+ نوشته شده در  ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

ايتنا - سانگ ایل گوک(جومونگ) بازیگر معروف کره‌ای که در سریال پربیننده افسانه جومونگ

 بازی می‌کند به دعوت شرکت گلدیران نماینده انحصاری لوازم صوتی- تصویری و خانگی ال جی

در ایران به زودی میهمان ایرانیان خواهد بود.

                                                                                    
به گزارش رسيده به ايتنا از روابط عمومی شرکت گلدیران، کمپانی ال جی سال‌هاست که با شتابی

فزآینده مراحل پیشرفت و توسعه را پشت سر می‌گذارد و بدین ترتیب علاوه بر توفیق

اقتصادی برای کشور کره همواره در زمینه توسعه و حمایت‌های فرهنگی نیزاعتبار شایان

توجهی کسب کرده است.

بدیهی است که شخصیت‌های مشهور و نخبگان فرهنگی کشور کره از جمله سانگ ایل گوک

نیز خود را قدردان چنین زحماتی بدانند و به عنوان سفیر ال جی سفرهایی را به کشورهای

 مختلف داشته باشد.

گلدیران با توجه به علاقه بسیار زیاد مردم ایران به مجموعه تلویزیونی "افسانه جومونگ"

و در راستای سیاست‌های فرهنگی شرکت ال جی در خصوص تبادل فرهنگی فیمابین دو کشور

 از آقای گوک در مقام سفیر ال جی برای سفر به ایران دعوت به عمل آورده است.


تردیدی نیست که ملاقات با خیل علاقه‌مندان ایرانی برای این بازیگر و طرفداران وی خاطره ای

 زیبا و به یادماندنی به همراه خواهد داشت.

خبرهای تکمیلی در خصوص برنامه‌ها و زمان ورود سفیر ال جی متعاقبا اعلام خواهد گردید.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

كيفم خاليست اما كيفم كوك است واز اينكه خاليست هيچ خجالت

 نمي كشم. واز اينكه كوك است تعجبي ندارم. چرا؟! شايد چون

 بي خيالم .نمي دانم!  شايد خيال ميكنم كه بي خيالم . چه فرقي ميكند؟

 مهم اين است كه كيفم كوك است. نه كيفم؟!

+ نوشته شده در  ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دیگران را می بینی ؟ می بینی که با تو چگونه هستند؟ می خواهی با آنها چگونه باشی ؟

مرد رو به شیطان کرد و گفت : همان گونه که بودم .

شیطان رو به مرد کرد و گفت : پس من هم همان گونه که تو هستی با تو  رفتار خواهم کرد !

مرد گفت : چگونه ؟

شیطان گفت : همانگونه که بودم!!

+ نوشته شده در  ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

چه كسي ندا آقا سلطان را كشت؟ 

 طنز ابراهيم نبوي

جناب آقاي احمدي نژاد

رياست محترم جمهوري اسلامي ايران 

 

 

پيرو فرمايشات آن مقام منيع كه دستور پيگيري قتل خواهر ندا آقا سلطان معروف به ندا

 صالحي صادر شده است، سه قاضي و يك هيات ويژه اطلاعات و دو بازجوي تمام وقت

 مامور گشته و طي دو روز گذشته موفق شدند، عوامل گسترده قتل مشكوك شخص موسوم

 به ندا آقا سلطان( صالحي معروف به سرمدي) را كشف كرده و بازجويي از آنان به عمل

 آمده و به كليه موارد اعتراف و اعترافات آنان نيز ضبط و در حال مونتاژ بوده( تمام شد)

 و نتيجه اين بررسي ذيلا بعرض مي رسد:

 

اول: بر اساس اعترافات شخص موسوم به مصطفي تيموري فرزند اصغر كه از عوامل

 منافقين مي باشد، و در درگيري هاي ايلام دستگير شده، وي قصد داشت كه

 براي شركت در اغتشاشات به دستور فرماندهي منافقين( مسعود رجوي)

 در اغتشاشات سي خرداد تهران شركت نمايد، اما چون فرماندهي منافقين

در بازداشت آمريكايي ها بود، وي بصورت خودسر تصميم گرفت براي قتل شخص

 مذكور به تهران آمده شخص فوق الذكر در اعترافات خود گفته است: " به من گفتند

در تهران مي روي معصومه را جلوي دوربين بي بي سي از دور

 مي كشي، آخ نزن! بخدا مي گم) كه منظور از معصومه همان ندا بود كه

 در خانه شان واقع در كاشان او را معصومه صدا مي كردند و شخص موسوم

 به مصطفي تيموري فرزند اصغر در ايلام دستگير و پس از دستگيري در دوم تيرماه

در حضور شاهدين معتبر عيني به قتل ندا آقا سلطان( در خانه وي را معصومه

 سرمدي صدا مي كردند) اعتراف كرد و گفت انگيزه اين كار ضربه زدن به نظام بوده

و علت خفيف اين قتل را اختلافات خانوادگي عنوان نموده و گويا معصومه سرمدي

( ندا آقا سلطان) خواهر زن مصطفي، يعني طاهره سرمدي( پانته آ آقا سلطان)

 بوده است و اين قتل در خانه تيمي جبهه مشاركت در قرارگاه نجف برنامه ريزي شده است.

 

دوم: همچنين با هشياري سربازان امام زمان شخص موسوم به جيمز روبين

( معروف به حسن دكه دار) از اراذل و اوباش منطقه يافت آباد در روز 30 خرداد

 در حوالي محل قتل( اميرآباد) يعني در خيابان سيروس مشاهده و به

 نيروي انتظامي دلالت شده و پس از سه روز بازجويي اعتراف كرد كه نام واقعي اش

 جيمز روبين بوده و همسر شخص موسوم به كريستين امانپور خبرنگار بي بي سي

 بوده و با استفاده از سلاح غير سازماني( وي از قمه و پنجه بوكس كه سلاح

 سازماني است استفاده نمي كرد) و با يك كلت برتا شماره سريال 567432

متوفي را بقتل رساند منتهي سربازان گمنام امام زمان بعدا متوجه شدند كه

 كريستين( صديقه) امانپور مدتي است با سي ان ان( از شبكه هاي عنكبوتي غرب)

 كار مي كند و چون كريستين از ايران رفته بود، امكان دستگيري و اعتراف وي به

 اينكه فيلم هايش را براي بي بي سي گرفته است، مقدور نشد و لذا جاني

 ديمانش خبرنگار ديگر بي بي سي كه اخراج شده بود، توسط برادران سفارت

جمهوري اسلامي دعوت شده است تا پس از ورود به تهران دستگير و به قتل

 ندا آقا سلطان اعتراف كند. در حال حاضر حسن دكه دار( معروف به جيمز روبين)

به قتل ندا و تعداد ديگري از شهداي اخير( خس و خاشاك سابق) اعتراف كرده

 و آمادگي اعتراف به قتل هاي بيشتري را بفرموده دارد. براساس قول رياست

محترم جمهور قرار است براي گردن گرفتن هر قتل يك پژوي 206 به قاتل محترم

 تحويل داده شود. وي در كليه مراحل اعتراف كرد كه خود و همسرش

( صديقه يا كريستين) با تحريك شخص موسوم به بهزاد ن. اقدام به اغتشاش نموده است.

 

سوم: با مساعدت سربازان سايبراللهي امام زمان شخص موسوم به

 علي محمد ابطحي، كارمند سابق رياست جمهوري عصر خيانت و فروپاشي

( موسوم به خاتمي) و مسوول مركز گفتگوي اديان مورد بررسي قرار گرفت و

بعد از بررسي و بازگشت از بيمارستان و به هوش آمدن اعتراف كرد كه شخصي

 به نام nedasol در مسنجر ياهوي وي حضور داشته كه از زمان دستگيري براداران

 تاكنون با نام محمد علي ابطحي چند بار با همين نداسل كه در واقع ندا آقا سلطان

مي باشد، چت نموده و مشخص است كه وي زنده بوده و برخلاف توطئه هاي

رسانه اي استكباري وي اصلا نمرده است. برادران در اثر ساعتهاي متمادي چت

در كافي نت با وي قرار گذاشتند و معلوم شد كه نام اصلي وي پيمان ميم بوده

و ظاهرا بخاطر همراهي با اغتشاشگران نامش را نداسل گذاشته است.

وي پس از مصرف يك جام كاپوچينو به زندان اوين دلالت شد و پس از سه روز

 گفتگو بتازگي بهوش آمده و قرار است با استفاده از همراهي يكي از پزشكان

 دلسوز تغيير جنسيت داده و اعتراف كند كه همان ندا آقا سلطان بوده و مددجو

محمد علي ابطحي نيز اعتراف كرده كه به ندا آقا سلطان( كه ادعا مي كند

پسر است، مورد ادعا نيز ديده شده) دستور داده است كه براي فراهم كردن

 خوراك استكباري براي رسانه هاي غربي در كوچه بايستد و توسط يكي از

 اغتشاشگران كشته شود و فيلمبرداري از او انجام بگيرد. بدين ترتيب

محمد علي ابطحي به عنوان قاتل ندا آقا سلطان شناخته و پزشكي قانوني

 نيز چهار بار كشته شدن ندا توسط اراذل و اوباش طرفدار موسوي را تائيد كرده

و چون مسوول مربوطه در پزشكي قانوني در زندان اوين تحت بازداشت است،

 در صورت لزوم مي تواند دهها بار ديگر مورد مذكور را تائيد كند.

 

چهارم: در اثر پيگيري مسوولان مونيتورينگ شخص موسوم به آرش حجازي كه

 مدعي است پزشك بوده و با يكي از عوامل مساله دار غرب به نام پائولو كوئيلو

( كه كتبي در زمينه جادوگري و شيطان پرستي داشته و بعيد نيست در توزيع

 مواد مخدر در تهران نيز دست داشته باشد) ارتباط دارد، در گفتگو با تلويزيون

 امپراطور پير و عوامل اينتليجنت سرويس اعتراف كرد كه در آخرين لحظات در كنار

 ندا آقا سلطان بوده است. وي كه بلافاصله براي ايجاد امواج تبليغاتي به امپراطوري

 پير و راه راه منتقل شد، مورد بررسي عوامل و مسوولان امر قرار گرفت و به دلايل

مختلفي معلوم شد كه در جريان قتل ندا دست داشته است، البته مسوولان امر

 معتقدند كه ندا زنده است و تا كنون چند بار به ندا بودنش اعتراف كرده است،

ولي اگر قرار است او كشته شده باشد، احتمال مرگ او توسط آرش حجازي بيش

 از هر آرش ديگري مي باشد. اولا، او اعتراف كرده است كه در لحظه مرگ بالاي

سر او بوده است، پس نزديك ترين كسي است كه مي تواند او را كشته باشد.

 دوما، شخص مذكور جزو هيچ سازماني نبوده پس سلاح سازماني ندارد و چون

سلاح سازماني ندارد، سلاح غيرسازماني دارد. سوما، يك شبكه از عوامل دشمن

 از طريق انگليس براي ايجاد تظاهرات به تهران آمده اند و رفتن او به انگليس اثبات

 مي كند كه او مي تواند براي ايجاد اغتشاش به انگليس برگشته باشد و نكته

 چهارم اينكه او هيچ سابقه گروهكي ندارد و همين نشان مي دهد كه تاكنون

توانسته به عنوان عامل دشمن خود را حفظ كند. بازجويان وزارت معتقدند در صورت

ورود وي به ايران وي بيست ساعت بيشتر نياز به ارشاد ندارد تا به اين قتل اعتراف كند.

 

پنجم: تا كنون سربازان گمنام امام زمان موفق شده اند 17 نفر به اسامي

 مصطفي ت. رمضان زاده، جلايي پور، حميد، حسن، صغري، ناهيد( موسوم به جعفر)،

 نورالدين كيانوري، صادق هدايت، اشرف پراكنده، حسين دكور، حسام تركه، سورن آرارات،

 كميل زياده طلب، ناصر غرغرو، حسين زمان و شهلا جاهد را به عنوان قاتلين

ندا آقا سلطان شناسايي كنند كه همه اين افراد به قتل وي اعتراف كرده و 346 نفر

 ديگر هم در نوبت اعتراف به قتل وي هستند.

 

ششم: براساس اطلاعات واصله كارت يك بسيجي كه ادعا شده است در روز مذكور

 به ندا شليك كرده و پس از دستگيري كارتش را به دست جمعيت حاضر داده است،

 گم شده و اين وزارت در صدد يافتن اين كارت است تا با پيدا كردن يابندگان كارت

مذكور آنان را نيز وادار به اعتراف به قتل ندا نمايد.

 

در پايان، ستاد بررسي قتل ندا آقا سلطان به رياست محترم جمهوري اعلام مي نمايد

 به هر تعداد كه لازم باشد ما مي توانيم قاتل مناسب و در اندازه ها و مشاغل مختلف

با هر نوع اعترافي كه مورد نظر مسوولان مربوطه باشد، كشف نموده و از طريق رسانه

 ملي اعلام نماييم تا خلاء خبري را پر كنيم و جهانيان بدانند كه چه توطئه هاي

 ننگيني پيش روي ماست.

 

مسوول كميته پيگيري قتل ندا آقا سلطان و مسوول چيزهاي ديگر

غلامحسين الهام( با حفظ سمت)

+ نوشته شده در  ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

نسخه دوم بازی اکشن و بسیار زیبای Night At The Museum داستان شخصی به نام Smith Sonian است که در هنگام نگهبانی شبانه از موزه با موجوداتی رو به رو می شود که باید از آنها عبور کند. این بازی در سایز های مختلف در سایت سايت تخصصي موبايل آماده دانلود است.

Night At The Museum Java - www.Ir-Tci.org

+ نوشته شده در  ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

با سلام بعد از مدتها تعطيلي وبلاگ اميدوارم بتونم استارت محكمي بزنم ايندفعه يكمي اس ام اسي... يكمي عشقولانه اي

 

نمیگم دوستت دارم
نمیگم عاشقتم
میگم دیونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیونست . . .

 

قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق
مرا در خود کشیدی برمودای من !!!

 

ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش کسی نیست

 

بهترین لحظه، لحظه ایست که فکر کنی فراموشت کردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بیاد که توش نوشته میمیرم برات !

 

یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم، تو هم منو شکستی
ولی اشکالی نداره، حالا خاک زیر پاتم !

 

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی !!!

 

دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست

 

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .

 

 

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

 

هر کی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت....هیچ ادایی جای اون نازو اداتو نگرفت....پیش هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی کنه، روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت...

 

کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت... کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت... کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیزاشت

 

قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

 

دل آدمها مثل یک جزیره دور افتادست ،اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره را ترک نکند

 

اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

 

اگرتواین دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و قلبت ابروتو به تاراج می بره. مهم این نیست که اون مال تو باشه، مهم اینه که باشه. نفس بکشه، زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره

 

اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ وقلب کوچیک من

+ نوشته شده در  ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

اغاز سال ۱۳۸۸ هجری شمسی مبارک

با ارزوی سالی ر برکت برای همگی مردم جهان.

+ نوشته شده در  ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

انگار اصلا منو ندیدی که دارم از پشت پنجره نگات می کنم ! انگار اصلا نیستم ! انگار تو هم نیستی !

اما می دونم که داری یواشکی منو می پایی و داری تو دلت آرزو می کنی ای کاش اون لحظه من

اونجا نبودم یا تو اصلا اونجا نمی اومدی ؟اما حالا که رد شدی ! حالا که منو دیدی و حالا هم که

متوجه شدی تو رو دیدم ... نترس ! بیا ! بیا مثل هرروز که رد می شی و فکر می کنی که نمی بینمت٬

 یک گل سرخ از باغچه ی جلو ی خونه بکن و با خودت ببر !

+ نوشته شده در  ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


دیروز عصر یکی از دوستام بعد از مدتها تماس گرفت و منو برای صرف شام دعوت کرد که با یک

تیر دو نشون بزنه ! هم دیداری تازه بشه و هم شامی هم بخوریم . خوب کور از خدا چی

میخواد ؟؟؟؟؟؟ منم از شما چه پنهون ناهار فقط سالاد خورده بودم و بقول معروف یک بسته

تاید برداشتم و چنان به شکمم تاید مالیدم که میخوام دلی از عزا در بیارم . خلاصه سر ساعت

مقرر سوار ماشین شدم و رفتم سر قرار و دوستمو برداشتم و از اونجا هم به راهنمایی اون

رفتیم برای صرف شام به رستورانی که مد نظرش بود ! چه شامی !

کلی تعریف میکرد که نمیدونی . یه رستوران بزرگی باز شده روبروی پارک ساعی و غذای

خیلی خوبی داره و از تمیزی و برزگی جا و فضای آرومش هی تعریف میکرد و منم دقیقه به

دقیقه بر میزان ترشح اسید و بذاق دهن و معده م افزوده میشد و ذوق مرگ میشدم ! خلاصه

رسیدیم و بعد از کلی انتظار بالاخره ماشینو تونستیم تو یکی از کوچه ها صد متر بالاتر بچپونم

و پیاده راه افتادیم به سمت رستوران !!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه ! روی تابلوی رستوران نوشته بود کله پزی ساعی ! اشتهام چنان کور

شد که نزدیک بود حالت تهوع هم بهم دست بده ! اما چی میگفتم ؟ رفتیم تو . کلی آدم

نشسته بودن و چنان داشتن میخوردن که آدم فکر میکرد دارن یه غذای مدرن تو یه رستوران

اشرافی تو ناف پاریس میخورن !!! نشستیم و دوستم با کلی ذوق و شوق گفت چی میخوری

برم سفارش بدم ؟

- هیچی !!

انگار یه طشت اب یخ روش ریخته باشن !

هیچی نمیخوری ؟

- نه ! معده م سنگینه نمیتونم بخورم تو بخور من نگات میکنم .

پس لااقل برای بچه یه چیزی بگیر .

عمرن !!!!!!!!!! اونم هیچی نمیخوره ! بچه که کله پاچه نمیخوره !

یه نگاه سفیه اندر عاقلی بهم انداخت و بلد شد و رفت و سفارش داد برای خودش و اومد

نشست و شروع کردیم صحبت کردن ! پنج دقیقه نشد که یه سبد نون سنگک و چند تا لیمو

ترش و یه شیشه آبغوره و کمی ترشی و یه کاسه بزرگ هم آت و آشغالهایی که سفارش داده

بود رو براش آوردن . عق !!!!!

نفرت انگیز بود . منی که تا همین چند دقیقه قبل میتونستم یه دایناسور رو کباب کنم و بخورم

حالا حتی یه مورچه رو هم نمیتونستم بخورم .

کمی که گذشت مرتیکه دم گوشم گفت : منم میخوام !

- مامان جان اینا بد مزه ست !

میخوام !

مونده بودم چی بگم ؟ اصلا سر در نمیآوردم کله پاچه چی به چیه و چیشو میخورن و چیشو

نمیخورن و به بچه چی شو میشه داد ؟!؟ خلاصه ول کن معامله نبود و هی دستمو تکون میداد

 که میخوام میخوام . آخر دوستم فهمید و بهش گفت میخوری ؟ اونم از خدا خواسته نیشش تا

بناگوش باز شد و سرشو تکون داد که یعنی آره ! اونم نامردی نکرد و یه چیز دراز که بعدن

فهمیدم زبونه , برداشت و یه تکه ش رو با چنگال نصف کرد و گذاشت لای نون و روش هم چند

قطره لیمو ترش ریخت و داد دستش ! اییییی .....

- پس بگو دوست ندارم چرا میگی سیرم ؟

خوب آخه تو عمرم نخوردم ! این اشغالا چیه میخوری ؟

- همین یه کاسه شده 8000 تومن اونوقت میگی آشغال ؟ بیا این یه لقمه بخور ببین چیه !

اه اه اه ! نزدیک من نیار که میذارم میرم !!!!! همون خودت میخوری بسه ! گاو و گوسفند اینهمه

جای خوب دارن بعد آدم دل و روده شونو بخوره که چی ؟

از پسرت خجالت بکش ببین چطوری میخوره !

نون رو تکه تکه های کوچک میکرد و هی میزد توی آبش و میذاشت دهن بچه و اونم ملچ ملوچ

کنان میخورد و هی یه نگاه به من میکرد یه نگاه به دوستم و ذوق میکرد و منم برای خالی نبدن

عریضه هی لبخند تحویلش میدادم . خلاصه که در عرض چند دقیه این بچه ما اغفال شد و از راه

بدر ! البته ته دلم خوشحال بودم که از این چیزها میخوره و پر از ویتامینه اما تصور اینکه به روز

به من بجای خواستن بستنی بگه : مامان کله پاچه میخوام .. منو دق میداد !

خلاصه شام خوردنشون که تموم شد بلند شدیم و رفتیم بیرون و گفتیم بریم توی پارک کمی

قدم بزنیم ! یکمی جک و جونور نشون بچه دادیم و بعد هم رفتیم نشستیم چایی بخوریم !

چایی رو که خوردم معده م حسابی ضعف رفت و شروع کرد سر و صدا کردن و نشان از

گرسنگی . آخر گفتم بیا بریم من یه چیزی بخورم ! دوستم هم گفت پس به حساب من . آخر

شب هم رسوندمش خونه و خودمون هم برگشتیم خونه .

صبح , موقع صبحانه هر دو نشسته بودیم پشت میز و مشغول خوردن بودیم که دیدم مرتیکه

انگار اشتها نداره و با رغبت نمیخوره !

- چرا صبحانه ت رو نمیخوری ؟

دوست ندارم .

- تو که هر روز همینو میخوردی .

من کله پاچه میخوام !!!!!

- بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کله پاچه می خوام !

- پدر سگ من کله صبح از کجا برای تو کله پاچه بیارم ؟

پس منم نمیخورم .

- اگه نخوری تو مهد گرسنه ت میشه !

نمیشه !!!!!

- میگم بگیر بخور ! فردا برات کله پاچه میگیرم بخوری خوبه ؟

نه ! الان میخوام .

- گ .. بخور ! بدو برو حاضر شو دیر شد !

از تو اداره زنگ زدم به دوستم و کلی با فحش آبیاریش کردم که این آتیش رو انداخت تو دامن ما

و بعد هم پرسیدم چی برای بچه خوبه از این آت و آشغالها ؟ کلی بهم لیست داد و منم هی

مینوشتم و یک فهرست بلند بالا شد . دیدم اینطوری نمیشه ! باید از خود صاحب مغازه بپرسم

و خداحافظی کردم تا عصر ... عصر که رفتم دنبالش , مربیشون تا منو دید گفت :

- پسرتون ناهار نخورده و هی میگه کله پاچه میخوام و گفتم بهتون اطلاع بدم که گرسنه ست !

تشکر کردم و از همون جا رفتیم همون کله پیزی معروف و رفتم پیش صاحب مغازه و گفتم :


- ببخشید من برای بچه کله پاچه میخوام و خودم بدم میاد و نمیدونم چی باید براش بگیرم !

شما چی صلاح میدونین برای معده بچه مناسب باشه ؟

اونم یکمی فکر کرد و بعد یه ظرف یکبار مصرف برداشت و رفت و چند تا آت و آشغال گذاشت

 توش و داد دستم !

- اینا چیه دیگه ؟

اینا زبون و بناگوشه ! بهترین و خوش گوشت ترین قسمتشه !

- ببخشید چطوری میخورن ؟

تا اینو گفتم مرتیکه گفت گشنمه !!!!! آقاهه هم بغلش کرد و نشوندش روی پیشخون و گفت

خودم الان بهت میدم و خانم شما هم یاد بگیر از بچه و بعد هم شروع کرد پاک کردن گوشت ها

و لقمه گرفتن و منم با تعجب نگاه میکردم و تو دلم به دوستم فحش و تف و لعنت بود که

میفرستادم ! صاحب مغازه هم کلی ذوق کرده بود و تند تند لقمه میگرفت و میچپوند تو حلق

بچه ! آخر گفتم :

آقا بسه تو رو خدا ترکید بچه !!!!!!

- نه خانم . زود هضم میشه ! بذار بخوره جون بگیره !

اینطوری که میمیره !!!!!!! مامان جان سیر نشدی ؟

- نه !!!!!

خلاصه 2 تا زبون رو ضربه فنی کرد تا سیر شد و چند تا دیگه هم براش گرفتم و کمی هم از

آبش برام ریخت و اومدیم بیرون ! نشوندمش صندلی عقب و کمربندش رو بستم چون

میدونستم الانه که بخوابه و میترسیدم تالاپ بیفته پایین ..... و راه افادیم به سمت خونه !

الان که دارم مینویسم یکی دیگه از این زبون های کذایی هم تناول شده و من هنوز حیرون اینم

که چطور ممکنه یکشبه ذائقه آدم تغییر کنه ؟؟؟؟؟
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

در حالي كه در خيابان قدم مي زد به حرف ها مادرش فكر مي كرد كه مي گفت :

ببين دخترم من و پدرت صلاحتو مي خوايم ، نمي خوايم خدايي نكرده پس فردا

پشيمون بشي كه چرا اين كارو كردي . مادر جان ، شوهر كه دوست دوران مدرسه

نيست كه هر وقت خواستي باهاش حرف بزني و هر وقت خواستي بهش بگي قهر

قهر تا روز قيامت .اسمش يك عمر روت ميمونه .


اين حرف هارو مادرش وقتي زده بود كه سارا مي خواست به علي ، هم كلاسي

دانشگاهش ، جواب مثبت دهد .


خوب يادش مي آمد كه علي چقدر به او ابراز علاقه مي كرد . و مي گفت هر اتفاقي

بيفتد تو را فراموش نمي كنم و...


اما ديروز علي به راحتي به او گفته بود : ببين اين بچه رو تو به دنيا آوردي ،به قول

مامانم بچه هر عيبي داشته باشه از مادرشه ، نه از پدر . راستم ميگه تو اونو عقب

مونده به دنيا آوردي . حالا هم خودت مي دوني، يا ميزاريش پرورشگاه يا من طلاقت

ميدم ، بچه هم مال خودت .


علي آخه تو تحصيل كرده اي خودت خوب مي دوني اين حرفا خرافاته . نقص يك بچه

به هردو هم پدر و هم مادر و هم محيط زندگي مربوطه . تازه من چه گناهي كردم كه

خواهرت سرخجه داشته و بازم با من تو دوران بارداري روبوسي كرده .


-اينا همش حرفه تقصير تو ست و خودت هم بايد تصميم بگيري . اصلا مي دوني چيه

من باباشم مي خوام بزارمش پرورشگاه . براي بچه دار شدن هم چون ديگه به تو

اعتباري نيست با يك ازدواج موقت حلش مي كنيم .


- آخه تو خير سرت فوق ديپلم اتاق عملي ، اين حرفا چيه مي زني ؟

وحالا كه در خيابان راه مي رفت سر در گم بود . نا گهان صدايي او را به خودش آورد .

صداي گريه ساره بود . بايد به او مي رسيد ، بايد او را بزرگ مي كرد . و ديگر هيچ چيز

ديگري برايش مهم نبود .........
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
 
 یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،
 
 اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:
 
من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته
 
باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن
 
همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط
 
مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که
 
 از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا
 
بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:
 
 من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:? نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.
 
 نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن
 
 آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر
 
 معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و
 
 در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
 
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟

مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.

او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی

بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آید که مادر بی دلیل گریه می کند.

همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.

پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟

سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:

خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟

خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد

من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند

و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.

من به او یک قدرت درونی دادم

تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود

 را تحمل کند.

من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند

او ادامه بدهد

و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.

من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی

 بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.

من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش

 آفریدم تا قلبش را حفظ کند.

من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش

 آسیب نمی رساند.

اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید

 در کنار او امتحان می کند.

سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.

این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.

پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد

ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.

زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.

چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.



 
+ نوشته شده در  ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني

 را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد

 يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت.

سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت.

 آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،

پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه

سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها

به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:

آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و

 داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها

و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان

پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!

استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان

خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد.

 اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند:

 بله، پر شده!

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه

 عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي

شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند.

 چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها

 برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم

چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت،

خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند.

 اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي

سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي

شما هم صدق مي کند.

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند،

 همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد

 و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي

 کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد،

بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.
+ نوشته شده در  ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف

کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید

ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او

می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمردارد. چیزی را متوجه

نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید،

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم

او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخه کشید،

خط اولی به دومی گفت:

-ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم...!

دومی قلبش تپید و گفت:

-بهترین زندگی!!!

در همان زمان معلم فریاد کشید:

-دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر اینکه یکی
 
 از آن دو برای رسیدن به دیگری خودش را بشکند...!
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود

 سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود

 و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم

ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت:

 با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟

 دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل

رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده

بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.


پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.


پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.

بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون

چادر اکسيژن ايستاده بود.

بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت.

 لبخندي زد و چشم هايش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد

 تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که

مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.

نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه

 اضطراري را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.

 مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد

 چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين

 بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود،

 اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟


مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند،

ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر

بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم

 که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

چند وقت پیش مردی را در خیابان دیدم که با خودش حرف می زد و راه می رفت.

من با حالتی متعجب و خندان به او زل زده بودم تا بالا خره متوجه نگاه من شد

 و سرش را پایین انداخت و از کنارم رد شد.بعد با خودم گفتم ببین فشار

 زمونه با مردم چه کار کرده که همش دارن با خودشون حرف می زنن.

تو حال خودم بودم که متوجه نگاه خندان و متعجب چند بچه

 مدرسه ای شدم.بی توجه سرم را پایین انداختم و رفتم...

+ نوشته شده در  ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

سرما امانش رو بریده بود...همه چیزش رو به خاطر سرما از دست داده بود....

دیگه نایی براش نمانده بود

سعی می کرد خودش رو سر پا نگه داره...داشت موفق می شد ..

که در یک لحظه درد تمام وجودش را 

گرفت.....با تبر به جانش افتاده بودند

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ...

نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد

 و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ...

 علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند وخورشید صبحگاهی آنقدر

 بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود ..

با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را

شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید !

 باز هم هوا گرم است ... "

+ نوشته شده در  ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مري

م به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي

 به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز

ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.

دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!

چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . .

او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد

از هر حشره یی

از هر خزنده یی

درنده یی

پرنده یی

حتی انسان

ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر

خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن

ولی انتظارشون بیهوده بود

مثل ناخدای کشتی

+ نوشته شده در  ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش   لمس کرد فکر نکند .

 نیمه های شب  عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید

 

  کابوس لحظات گذشته دور می شد . سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

 

     سعی کرد که دوباره بخوابد   ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

 

     دیگر دستی نداشت که ....

+ نوشته شده در  ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ...

در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... 

در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ...

 سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ...

 من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود

برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ...  

+ نوشته شده در  ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

--  این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟

** از دوستان هستند ...

-- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟  زود از ماشین پیاده شین ، 


   شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ...
 
** به چه جرمی ؟

--  جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره 


    البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو


    کشیدم به پاسگاه ، تو محله من کارای خلاف و منکراتی می کنین ؟!

** خب ! می دونم که شما هم انجام وظیفه می کنین ،


     من الان باید چی کار کنم ؟

--  کارت ماشین  و شناسایی خودت  واون دختره رو بده .

** چند لحظه اجازه بدین ...


     این هم گواهینامه و کارت ماشین ، البته قابل شما رو نداره ،


     بیشتر از این همراهم نیست دفعه بعد جبران می کنم .

-- ای بابا ، اختیار دارین !


    فرمودین این خانم خواهرتون هستن دیگه .


    خب مشکلی نیست ، ببخشید مزاحمتون شدم ، بازهم بیایین این ورا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد

 و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت

 هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت:

 هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم

و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم


تمام استخونام درد می کرد .

یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .

یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش  ...

یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .

یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .

یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...

 

یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد

دخترم چه گریه ای می کرد .

دیگه طاقت نداشتم ...

مادر رو به دخترش کرد و گفت :

یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم

مردخوبی بود

ولی حیف که معتاد بود

خدابیامرزتش ....
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .

دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ،

 دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم

 گمان می کنم خوشحال شود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت

و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

 
+ نوشته شده در  ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

ابليس وقتي نزد فرعون آمد

وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد.

ابليس گفت: «هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟»

فرعون گفت: «نه!!»

ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.

فرعون بسيار تعجب كرد و گفت: «اينت استاد مردي كه تويي!»

ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت: «مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند،

 تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟؟!!»

 
+ نوشته شده در  ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پيرمرد سكته كرده بودو افتاده بود زمين به نظرمي رسيد كه بي كس وكاره

به شماره اي كه تو گوشيش بود زنگ زديم بعد ازمدتي  دومرد به ظاهر متشخص

با يه ماشين مدل بالا بالاي سر پيرمرد بودن .يكي ازاونها كه همسرش تو ماشين بود گفت

 من ميرم تو هم يه جوري بيارش...
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه

تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند

 راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروت

ا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي

براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد

 تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به

سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به

خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب

 و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم،

 پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت:

 آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند

 
+ نوشته شده در  ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد

 كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود

 به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد.

 از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

 قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.

 گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند

و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم. قدري پايين تر آمد.

 وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟

 آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.

وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو،

 پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد

نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟

 ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.


 
+ نوشته شده در  ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



وقتي پدر رفت مادر هميشه مي گفت : که پدر به اسمان ها رفته و در کنار ستاره ها زندگي ميکند.

وقتي که به پارک رفت روي بادبادکش عکس پدر را کشيد و نامه اي هم برايش نوشت.

 بادبادک هر چه بالاتر مي رفت خوشحا لي اش بيشتر ميشدو تا آنجا که ميتوانست و نخ داشت

 انرا بالا و بالاتر فرستاد.وقتي که بادبادکش را جمع کرد از عکس و نامه خبري نبود.

 حالا او شبها در پارک نشسته و چشم به ستاره ها دوخته و منتظر پاسخ نامه اش است
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي

 که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير

 بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه

خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت:

"من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت:

 شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.

هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:

 اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد:

 خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش

 را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست

 نوازشي بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟



 
+ نوشته شده در  ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.


ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن


ما از زير بار مشقات نمي كند.


ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .


وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:


سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببرید.


شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل


كنيم.محال است كه اطاعت كنم .


ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،


سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.


 آنها خالص ترين الماس ها بودند.


مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند



 
+ نوشته شده در  ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز

رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد

و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی

آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟

 دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم

 تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


هي با کله مي‌خورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه مي‌کرد، بي‌تابي مي‌کرد،

 دعا مي‌کرد... اما انگار هيچ فايده‌اي نداشت... فکر مي‌کرد خدا صداي اونو نمي‌شنوه...

 ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود...

 سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...

+ نوشته شده در  ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود...

 جارو مي‌خواست يک‌بار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه مي‌خواست خودشو ببينه...

 دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يک‌بار از اون هم عکس بندازه...

 لغتنامه مي‌خواست معني خودش رو بفهمه..
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 




از صبح تا شب فقط کارش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس و زمین رو جارو کنه !

 خلاصه بگم که کلفتی می کرد .


از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که

 مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه !

وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال
 

در میاورد ، رتبش ۲ رقمی بود !!
 

به آرزوش رسیده بود .

تمام پس اندازش رو جمع کرد  و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد

 خونه جشن بگیرن !!
 

ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد

با خوشحالی پرید طرف در و.....

 -- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....


 
+ نوشته شده در  ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : 

 

                شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم …… 


                دانشجوی ممتاز که شده بودم…… 


                روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……

 

                                       و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم


٬                      همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زند

                        گی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .

 
+ نوشته شده در  ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 


خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود

 برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .

همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

 

در یک لحظه اتفاق افتاد...

 

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

                     صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

                                            اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،

 


 برای همیشه

 
+ نوشته شده در  ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 


با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ،

 بوق سوم  گوشی را برداشت :

 

       * سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم

 

       *** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم .

 

       * ممنونم و گوشی را قطع کردم

 

  شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق

 

 درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم .



 
+ نوشته شده در  ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .

لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت

و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .

 

شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !

 

زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .

 

مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ،

و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .

 

و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد

صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد


 
+ نوشته شده در  ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   |