تبليغاتX
همه چیز از همه جا
هـــــــــــــــــــــــــــــــرچـــــــــــــــــــــــــی شد
TakInfo.com
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن

گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن

 در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

 کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق

 به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه

نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف

 آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده

ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب

مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر

فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد

که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد

 همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد

 چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد

 لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.

 زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت:

 و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

+ نوشته شده در  ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
...

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"

+ نوشته شده در  ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

كيفم خاليست اما كيفم كوك است واز اينكه خاليست هيچ خجالت

 نمي كشم. واز اينكه كوك است تعجبي ندارم. چرا؟! شايد چون

 بي خيالم .نمي دانم!  شايد خيال ميكنم كه بي خيالم . چه فرقي ميكند؟

 مهم اين است كه كيفم كوك است. نه كيفم؟!

+ نوشته شده در  ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دیگران را می بینی ؟ می بینی که با تو چگونه هستند؟ می خواهی با آنها چگونه باشی ؟

مرد رو به شیطان کرد و گفت : همان گونه که بودم .

شیطان رو به مرد کرد و گفت : پس من هم همان گونه که تو هستی با تو  رفتار خواهم کرد !

مرد گفت : چگونه ؟

شیطان گفت : همانگونه که بودم!!

+ نوشته شده در  ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

انگار اصلا منو ندیدی که دارم از پشت پنجره نگات می کنم ! انگار اصلا نیستم ! انگار تو هم نیستی !

اما می دونم که داری یواشکی منو می پایی و داری تو دلت آرزو می کنی ای کاش اون لحظه من

اونجا نبودم یا تو اصلا اونجا نمی اومدی ؟اما حالا که رد شدی ! حالا که منو دیدی و حالا هم که

متوجه شدی تو رو دیدم ... نترس ! بیا ! بیا مثل هرروز که رد می شی و فکر می کنی که نمی بینمت٬

 یک گل سرخ از باغچه ی جلو ی خونه بکن و با خودت ببر !

+ نوشته شده در  ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


دیروز عصر یکی از دوستام بعد از مدتها تماس گرفت و منو برای صرف شام دعوت کرد که با یک

تیر دو نشون بزنه ! هم دیداری تازه بشه و هم شامی هم بخوریم . خوب کور از خدا چی

میخواد ؟؟؟؟؟؟ منم از شما چه پنهون ناهار فقط سالاد خورده بودم و بقول معروف یک بسته

تاید برداشتم و چنان به شکمم تاید مالیدم که میخوام دلی از عزا در بیارم . خلاصه سر ساعت

مقرر سوار ماشین شدم و رفتم سر قرار و دوستمو برداشتم و از اونجا هم به راهنمایی اون

رفتیم برای صرف شام به رستورانی که مد نظرش بود ! چه شامی !

کلی تعریف میکرد که نمیدونی . یه رستوران بزرگی باز شده روبروی پارک ساعی و غذای

خیلی خوبی داره و از تمیزی و برزگی جا و فضای آرومش هی تعریف میکرد و منم دقیقه به

دقیقه بر میزان ترشح اسید و بذاق دهن و معده م افزوده میشد و ذوق مرگ میشدم ! خلاصه

رسیدیم و بعد از کلی انتظار بالاخره ماشینو تونستیم تو یکی از کوچه ها صد متر بالاتر بچپونم

و پیاده راه افتادیم به سمت رستوران !!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه ! روی تابلوی رستوران نوشته بود کله پزی ساعی ! اشتهام چنان کور

شد که نزدیک بود حالت تهوع هم بهم دست بده ! اما چی میگفتم ؟ رفتیم تو . کلی آدم

نشسته بودن و چنان داشتن میخوردن که آدم فکر میکرد دارن یه غذای مدرن تو یه رستوران

اشرافی تو ناف پاریس میخورن !!! نشستیم و دوستم با کلی ذوق و شوق گفت چی میخوری

برم سفارش بدم ؟

- هیچی !!

انگار یه طشت اب یخ روش ریخته باشن !

هیچی نمیخوری ؟

- نه ! معده م سنگینه نمیتونم بخورم تو بخور من نگات میکنم .

پس لااقل برای بچه یه چیزی بگیر .

عمرن !!!!!!!!!! اونم هیچی نمیخوره ! بچه که کله پاچه نمیخوره !

یه نگاه سفیه اندر عاقلی بهم انداخت و بلد شد و رفت و سفارش داد برای خودش و اومد

نشست و شروع کردیم صحبت کردن ! پنج دقیقه نشد که یه سبد نون سنگک و چند تا لیمو

ترش و یه شیشه آبغوره و کمی ترشی و یه کاسه بزرگ هم آت و آشغالهایی که سفارش داده

بود رو براش آوردن . عق !!!!!

نفرت انگیز بود . منی که تا همین چند دقیقه قبل میتونستم یه دایناسور رو کباب کنم و بخورم

حالا حتی یه مورچه رو هم نمیتونستم بخورم .

کمی که گذشت مرتیکه دم گوشم گفت : منم میخوام !

- مامان جان اینا بد مزه ست !

میخوام !

مونده بودم چی بگم ؟ اصلا سر در نمیآوردم کله پاچه چی به چیه و چیشو میخورن و چیشو

نمیخورن و به بچه چی شو میشه داد ؟!؟ خلاصه ول کن معامله نبود و هی دستمو تکون میداد

 که میخوام میخوام . آخر دوستم فهمید و بهش گفت میخوری ؟ اونم از خدا خواسته نیشش تا

بناگوش باز شد و سرشو تکون داد که یعنی آره ! اونم نامردی نکرد و یه چیز دراز که بعدن

فهمیدم زبونه , برداشت و یه تکه ش رو با چنگال نصف کرد و گذاشت لای نون و روش هم چند

قطره لیمو ترش ریخت و داد دستش ! اییییی .....

- پس بگو دوست ندارم چرا میگی سیرم ؟

خوب آخه تو عمرم نخوردم ! این اشغالا چیه میخوری ؟

- همین یه کاسه شده 8000 تومن اونوقت میگی آشغال ؟ بیا این یه لقمه بخور ببین چیه !

اه اه اه ! نزدیک من نیار که میذارم میرم !!!!! همون خودت میخوری بسه ! گاو و گوسفند اینهمه

جای خوب دارن بعد آدم دل و روده شونو بخوره که چی ؟

از پسرت خجالت بکش ببین چطوری میخوره !

نون رو تکه تکه های کوچک میکرد و هی میزد توی آبش و میذاشت دهن بچه و اونم ملچ ملوچ

کنان میخورد و هی یه نگاه به من میکرد یه نگاه به دوستم و ذوق میکرد و منم برای خالی نبدن

عریضه هی لبخند تحویلش میدادم . خلاصه که در عرض چند دقیه این بچه ما اغفال شد و از راه

بدر ! البته ته دلم خوشحال بودم که از این چیزها میخوره و پر از ویتامینه اما تصور اینکه به روز

به من بجای خواستن بستنی بگه : مامان کله پاچه میخوام .. منو دق میداد !

خلاصه شام خوردنشون که تموم شد بلند شدیم و رفتیم بیرون و گفتیم بریم توی پارک کمی

قدم بزنیم ! یکمی جک و جونور نشون بچه دادیم و بعد هم رفتیم نشستیم چایی بخوریم !

چایی رو که خوردم معده م حسابی ضعف رفت و شروع کرد سر و صدا کردن و نشان از

گرسنگی . آخر گفتم بیا بریم من یه چیزی بخورم ! دوستم هم گفت پس به حساب من . آخر

شب هم رسوندمش خونه و خودمون هم برگشتیم خونه .

صبح , موقع صبحانه هر دو نشسته بودیم پشت میز و مشغول خوردن بودیم که دیدم مرتیکه

انگار اشتها نداره و با رغبت نمیخوره !

- چرا صبحانه ت رو نمیخوری ؟

دوست ندارم .

- تو که هر روز همینو میخوردی .

من کله پاچه میخوام !!!!!

- بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کله پاچه می خوام !

- پدر سگ من کله صبح از کجا برای تو کله پاچه بیارم ؟

پس منم نمیخورم .

- اگه نخوری تو مهد گرسنه ت میشه !

نمیشه !!!!!

- میگم بگیر بخور ! فردا برات کله پاچه میگیرم بخوری خوبه ؟

نه ! الان میخوام .

- گ .. بخور ! بدو برو حاضر شو دیر شد !

از تو اداره زنگ زدم به دوستم و کلی با فحش آبیاریش کردم که این آتیش رو انداخت تو دامن ما

و بعد هم پرسیدم چی برای بچه خوبه از این آت و آشغالها ؟ کلی بهم لیست داد و منم هی

مینوشتم و یک فهرست بلند بالا شد . دیدم اینطوری نمیشه ! باید از خود صاحب مغازه بپرسم

و خداحافظی کردم تا عصر ... عصر که رفتم دنبالش , مربیشون تا منو دید گفت :

- پسرتون ناهار نخورده و هی میگه کله پاچه میخوام و گفتم بهتون اطلاع بدم که گرسنه ست !

تشکر کردم و از همون جا رفتیم همون کله پیزی معروف و رفتم پیش صاحب مغازه و گفتم :


- ببخشید من برای بچه کله پاچه میخوام و خودم بدم میاد و نمیدونم چی باید براش بگیرم !

شما چی صلاح میدونین برای معده بچه مناسب باشه ؟

اونم یکمی فکر کرد و بعد یه ظرف یکبار مصرف برداشت و رفت و چند تا آت و آشغال گذاشت

 توش و داد دستم !

- اینا چیه دیگه ؟

اینا زبون و بناگوشه ! بهترین و خوش گوشت ترین قسمتشه !

- ببخشید چطوری میخورن ؟

تا اینو گفتم مرتیکه گفت گشنمه !!!!! آقاهه هم بغلش کرد و نشوندش روی پیشخون و گفت

خودم الان بهت میدم و خانم شما هم یاد بگیر از بچه و بعد هم شروع کرد پاک کردن گوشت ها

و لقمه گرفتن و منم با تعجب نگاه میکردم و تو دلم به دوستم فحش و تف و لعنت بود که

میفرستادم ! صاحب مغازه هم کلی ذوق کرده بود و تند تند لقمه میگرفت و میچپوند تو حلق

بچه ! آخر گفتم :

آقا بسه تو رو خدا ترکید بچه !!!!!!

- نه خانم . زود هضم میشه ! بذار بخوره جون بگیره !

اینطوری که میمیره !!!!!!! مامان جان سیر نشدی ؟

- نه !!!!!

خلاصه 2 تا زبون رو ضربه فنی کرد تا سیر شد و چند تا دیگه هم براش گرفتم و کمی هم از

آبش برام ریخت و اومدیم بیرون ! نشوندمش صندلی عقب و کمربندش رو بستم چون

میدونستم الانه که بخوابه و میترسیدم تالاپ بیفته پایین ..... و راه افادیم به سمت خونه !

الان که دارم مینویسم یکی دیگه از این زبون های کذایی هم تناول شده و من هنوز حیرون اینم

که چطور ممکنه یکشبه ذائقه آدم تغییر کنه ؟؟؟؟؟
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

در حالي كه در خيابان قدم مي زد به حرف ها مادرش فكر مي كرد كه مي گفت :

ببين دخترم من و پدرت صلاحتو مي خوايم ، نمي خوايم خدايي نكرده پس فردا

پشيمون بشي كه چرا اين كارو كردي . مادر جان ، شوهر كه دوست دوران مدرسه

نيست كه هر وقت خواستي باهاش حرف بزني و هر وقت خواستي بهش بگي قهر

قهر تا روز قيامت .اسمش يك عمر روت ميمونه .


اين حرف هارو مادرش وقتي زده بود كه سارا مي خواست به علي ، هم كلاسي

دانشگاهش ، جواب مثبت دهد .


خوب يادش مي آمد كه علي چقدر به او ابراز علاقه مي كرد . و مي گفت هر اتفاقي

بيفتد تو را فراموش نمي كنم و...


اما ديروز علي به راحتي به او گفته بود : ببين اين بچه رو تو به دنيا آوردي ،به قول

مامانم بچه هر عيبي داشته باشه از مادرشه ، نه از پدر . راستم ميگه تو اونو عقب

مونده به دنيا آوردي . حالا هم خودت مي دوني، يا ميزاريش پرورشگاه يا من طلاقت

ميدم ، بچه هم مال خودت .


علي آخه تو تحصيل كرده اي خودت خوب مي دوني اين حرفا خرافاته . نقص يك بچه

به هردو هم پدر و هم مادر و هم محيط زندگي مربوطه . تازه من چه گناهي كردم كه

خواهرت سرخجه داشته و بازم با من تو دوران بارداري روبوسي كرده .


-اينا همش حرفه تقصير تو ست و خودت هم بايد تصميم بگيري . اصلا مي دوني چيه

من باباشم مي خوام بزارمش پرورشگاه . براي بچه دار شدن هم چون ديگه به تو

اعتباري نيست با يك ازدواج موقت حلش مي كنيم .


- آخه تو خير سرت فوق ديپلم اتاق عملي ، اين حرفا چيه مي زني ؟

وحالا كه در خيابان راه مي رفت سر در گم بود . نا گهان صدايي او را به خودش آورد .

صداي گريه ساره بود . بايد به او مي رسيد ، بايد او را بزرگ مي كرد . و ديگر هيچ چيز

ديگري برايش مهم نبود .........
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
 
 یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،
 
 اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:
 
من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته
 
باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن
 
همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط
 
مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که
 
 از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا
 
بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:
 
 من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:? نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.
 
 نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن
 
 آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر
 
 معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و
 
 در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
 
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟

مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.

او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی

بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آید که مادر بی دلیل گریه می کند.

همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.

پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟

سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:

خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟

خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد

من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند

و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.

من به او یک قدرت درونی دادم

تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود

 را تحمل کند.

من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند

او ادامه بدهد

و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.

من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی

 بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.

من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش

 آفریدم تا قلبش را حفظ کند.

من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش

 آسیب نمی رساند.

اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید

 در کنار او امتحان می کند.

سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.

این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.

پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد

ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.

زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.

چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.



 
+ نوشته شده در  ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني

 را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد

 يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت.

سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت.

 آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،

پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه

سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها

به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:

آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و

 داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها

و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان

پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!

استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان

خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد.

 اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند:

 بله، پر شده!

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه

 عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي

شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند.

 چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها

 برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم

چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت،

خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند.

 اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي

سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي

شما هم صدق مي کند.

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند،

 همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد

 و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي

 کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد،

بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.
+ نوشته شده در  ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف

کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید

ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او

می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمردارد. چیزی را متوجه

نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید،

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم

او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخه کشید،

خط اولی به دومی گفت:

-ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم...!

دومی قلبش تپید و گفت:

-بهترین زندگی!!!

در همان زمان معلم فریاد کشید:

-دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر اینکه یکی
 
 از آن دو برای رسیدن به دیگری خودش را بشکند...!
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود

 سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود

 و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم

ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت:

 با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟

 دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل

رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده

بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.


پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.


پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.

بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون

چادر اکسيژن ايستاده بود.

بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت.

 لبخندي زد و چشم هايش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد

 تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که

مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.

نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه

 اضطراري را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.

 مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد

 چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين

 بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود،

 اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟


مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند،

ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر

بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم

 که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

چند وقت پیش مردی را در خیابان دیدم که با خودش حرف می زد و راه می رفت.

من با حالتی متعجب و خندان به او زل زده بودم تا بالا خره متوجه نگاه من شد

 و سرش را پایین انداخت و از کنارم رد شد.بعد با خودم گفتم ببین فشار

 زمونه با مردم چه کار کرده که همش دارن با خودشون حرف می زنن.

تو حال خودم بودم که متوجه نگاه خندان و متعجب چند بچه

 مدرسه ای شدم.بی توجه سرم را پایین انداختم و رفتم...

+ نوشته شده در  ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

سرما امانش رو بریده بود...همه چیزش رو به خاطر سرما از دست داده بود....

دیگه نایی براش نمانده بود

سعی می کرد خودش رو سر پا نگه داره...داشت موفق می شد ..

که در یک لحظه درد تمام وجودش را 

گرفت.....با تبر به جانش افتاده بودند

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ...

نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد

 و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ...

 علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند وخورشید صبحگاهی آنقدر

 بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود ..

با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را

شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید !

 باز هم هوا گرم است ... "

+ نوشته شده در  ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مري

م به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي

 به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز

ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.

دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!

چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . .

او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد

از هر حشره یی

از هر خزنده یی

درنده یی

پرنده یی

حتی انسان

ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر

خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن

ولی انتظارشون بیهوده بود

مثل ناخدای کشتی

+ نوشته شده در  ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش   لمس کرد فکر نکند .

 نیمه های شب  عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید

 

  کابوس لحظات گذشته دور می شد . سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

 

     سعی کرد که دوباره بخوابد   ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

 

     دیگر دستی نداشت که ....

+ نوشته شده در  ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ...

در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... 

در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ...

 سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ...

 من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود

برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ...  

+ نوشته شده در  ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

--  این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟

** از دوستان هستند ...

-- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟  زود از ماشین پیاده شین ، 


   شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ...
 
** به چه جرمی ؟

--  جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره 


    البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو


    کشیدم به پاسگاه ، تو محله من کارای خلاف و منکراتی می کنین ؟!

** خب ! می دونم که شما هم انجام وظیفه می کنین ،


     من الان باید چی کار کنم ؟

--  کارت ماشین  و شناسایی خودت  واون دختره رو بده .

** چند لحظه اجازه بدین ...


     این هم گواهینامه و کارت ماشین ، البته قابل شما رو نداره ،


     بیشتر از این همراهم نیست دفعه بعد جبران می کنم .

-- ای بابا ، اختیار دارین !


    فرمودین این خانم خواهرتون هستن دیگه .


    خب مشکلی نیست ، ببخشید مزاحمتون شدم ، بازهم بیایین این ورا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد

 و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت

 هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت:

 هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم

و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم


تمام استخونام درد می کرد .

یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .

یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش  ...

یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .

یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .

یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...

 

یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد

دخترم چه گریه ای می کرد .

دیگه طاقت نداشتم ...

مادر رو به دخترش کرد و گفت :

یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم

مردخوبی بود

ولی حیف که معتاد بود

خدابیامرزتش ....
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .

دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ،

 دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم

 گمان می کنم خوشحال شود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت

و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

 
+ نوشته شده در  ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

ابليس وقتي نزد فرعون آمد

وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد.

ابليس گفت: «هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟»

فرعون گفت: «نه!!»

ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.

فرعون بسيار تعجب كرد و گفت: «اينت استاد مردي كه تويي!»

ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت: «مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند،

 تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟؟!!»

 
+ نوشته شده در  ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

پيرمرد سكته كرده بودو افتاده بود زمين به نظرمي رسيد كه بي كس وكاره

به شماره اي كه تو گوشيش بود زنگ زديم بعد ازمدتي  دومرد به ظاهر متشخص

با يه ماشين مدل بالا بالاي سر پيرمرد بودن .يكي ازاونها كه همسرش تو ماشين بود گفت

 من ميرم تو هم يه جوري بيارش...
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه

تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند

 راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروت

ا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي

براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد

 تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به

سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به

خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب

 و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم،

 پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت:

 آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند

 
+ نوشته شده در  ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد

 كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود

 به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد.

 از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

 قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.

 گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند

و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم. قدري پايين تر آمد.

 وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟

 آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.

وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو،

 پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد

نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟

 ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.


 
+ نوشته شده در  ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



وقتي پدر رفت مادر هميشه مي گفت : که پدر به اسمان ها رفته و در کنار ستاره ها زندگي ميکند.

وقتي که به پارک رفت روي بادبادکش عکس پدر را کشيد و نامه اي هم برايش نوشت.

 بادبادک هر چه بالاتر مي رفت خوشحا لي اش بيشتر ميشدو تا آنجا که ميتوانست و نخ داشت

 انرا بالا و بالاتر فرستاد.وقتي که بادبادکش را جمع کرد از عکس و نامه خبري نبود.

 حالا او شبها در پارک نشسته و چشم به ستاره ها دوخته و منتظر پاسخ نامه اش است
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي

 که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير

 بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه

خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت:

"من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت:

 شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.

هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:

 اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد:

 خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش

 را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست

 نوازشي بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟



 
+ نوشته شده در  ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.


ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن


ما از زير بار مشقات نمي كند.


ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .


وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:


سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببرید.


شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل


كنيم.محال است كه اطاعت كنم .


ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،


سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.


 آنها خالص ترين الماس ها بودند.


مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند



 
+ نوشته شده در  ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز

رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد

و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی

آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟

 دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم

 تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


هي با کله مي‌خورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه مي‌کرد، بي‌تابي مي‌کرد،

 دعا مي‌کرد... اما انگار هيچ فايده‌اي نداشت... فکر مي‌کرد خدا صداي اونو نمي‌شنوه...

 ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود...

 سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...

+ نوشته شده در  ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 


ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود...

 جارو مي‌خواست يک‌بار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه مي‌خواست خودشو ببينه...

 دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يک‌بار از اون هم عکس بندازه...

 لغتنامه مي‌خواست معني خودش رو بفهمه..
 
+ نوشته شده در  ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 




از صبح تا شب فقط کارش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس و زمین رو جارو کنه !

 خلاصه بگم که کلفتی می کرد .


از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که

 مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه !

وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال
 

در میاورد ، رتبش ۲ رقمی بود !!
 

به آرزوش رسیده بود .

تمام پس اندازش رو جمع کرد  و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد

 خونه جشن بگیرن !!
 

ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد

با خوشحالی پرید طرف در و.....

 -- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....


 
+ نوشته شده در  ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : 

 

                شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم …… 


                دانشجوی ممتاز که شده بودم…… 


                روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……

 

                                       و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم


٬                      همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زند

                        گی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .

 
+ نوشته شده در  ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 


خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود

 برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .

همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

 

در یک لحظه اتفاق افتاد...

 

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

                     صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

                                            اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،

 


 برای همیشه

 
+ نوشته شده در  ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 


با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ،

 بوق سوم  گوشی را برداشت :

 

       * سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم

 

       *** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم .

 

       * ممنونم و گوشی را قطع کردم

 

  شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق

 

 درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم .



 
+ نوشته شده در  ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .

لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت

و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .

 

شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !

 

زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .

 

مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ،

و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .

 

و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد

صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد


 
+ نوشته شده در  ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 



با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ،

خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .

 

پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .

 

از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .



 
+ نوشته شده در  ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 


آره قبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .

اون رو گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ،

 

می گفتیم : کارداریم .

 

می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ،

 

می گفتیم اونا هم درس دارن .

 

آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .

 
 

اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .

 اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم .

 

بچه هامون رو هم با خودمون می بریم .

 

حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم .



 
+ نوشته شده در  ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 




دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود

 و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
 
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد.

 وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
 
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
 
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . .

 او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.



 
+ نوشته شده در  ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...

صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد ..

 ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد...

دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...!

 پول رو دادم به اون گداهه...

+ نوشته شده در  ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

وقتی که سر از تخم در آورد با بقیه جوجه ها فرق داشت .. از همه زشت تر بود..

وقتی به این موضوع پی برد یاد قصه جوجه اردک زشت افتاد

که مادرش برایشان وقتی در تخم بودند تعریف کرده بود...

به همین دلیل شروع کرد به خودش را گرفتن..می گفت :

من همون جوجه اردک زشتم که بزرگ شد خوشگل میشه ...

همه طردش کرده بودند..ولی او همچنان خودش رو می گرفت...

تا اینکه مدت ها گذشت و بزرگ شد ..با هیجان به لب برکه رفت و چشمانش را باز کرد :

 یک کلاغ زشت را دید که بهت زده به او تماشا می کرد......!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

 

از وقتی که سر از تخم در آورده بود آرزوی پرواز داشت هر موقع  فکر می کرد وقتی بزرگ شد

 مثل این پرنده های تو آسمان پرواز می کنه قند تو دلش آب می شد ....

ولی بیچاره خبر نداشت یک جوجه مرغه.....!!!

+ نوشته شده در  ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   | 

 

 

 

هميشه عادت داشت پيامک هايي که براش مياد رو يک روز ديرتر بخونه، ميگفت کلاس داره که

 دير جواب بدي. اونشب يه پيامک براش رسيد، جواب نداد و گوشيشو خاموش کرد.

فردا متن پيغامو خوند، خواهرش نوشته بود:

                                                                 حال پدر بده، زود خودتو برسون دير نکني ها.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   |