|
|
|
|
|
دیروز عصر یکی از دوستام بعد از مدتها تماس گرفت و منو
برای صرف شام دعوت کرد که با یک
تیر دو نشون بزنه ! هم دیداری تازه بشه و هم شامی هم بخوریم . خوب کور از خدا چی میخواد ؟؟؟؟؟؟ منم از شما چه پنهون ناهار فقط سالاد خورده بودم و بقول معروف یک بسته تاید برداشتم و چنان به شکمم تاید مالیدم که میخوام دلی از عزا در بیارم . خلاصه سر ساعت مقرر سوار ماشین شدم و رفتم سر قرار و دوستمو برداشتم و از اونجا هم به راهنمایی اون رفتیم برای صرف شام به رستورانی که مد نظرش بود ! چه شامی ! کلی تعریف میکرد که نمیدونی . یه رستوران بزرگی باز شده روبروی پارک ساعی و غذای خیلی خوبی داره و از تمیزی و برزگی جا و فضای آرومش هی تعریف میکرد و منم دقیقه به دقیقه بر میزان ترشح اسید و بذاق دهن و معده م افزوده میشد و ذوق مرگ میشدم ! خلاصه رسیدیم و بعد از کلی انتظار بالاخره ماشینو تونستیم تو یکی از کوچه ها صد متر بالاتر بچپونم و پیاده راه افتادیم به سمت رستوران !!!!!!! چشمتون روز بد نبینه ! روی تابلوی رستوران نوشته بود
کله پزی ساعی ! اشتهام چنان کور
شد که نزدیک بود حالت تهوع هم بهم دست بده ! اما چی میگفتم ؟ رفتیم تو . کلی آدم نشسته بودن و چنان داشتن میخوردن که آدم فکر میکرد دارن یه غذای مدرن تو یه رستوران اشرافی تو ناف پاریس میخورن !!! نشستیم و دوستم با کلی ذوق و شوق گفت چی میخوری برم سفارش بدم ؟ - هیچی !! انگار یه طشت اب یخ روش ریخته باشن ! هیچی نمیخوری ؟ - نه ! معده م سنگینه نمیتونم بخورم تو بخور من نگات میکنم . پس لااقل برای بچه یه چیزی بگیر . عمرن !!!!!!!!!! اونم هیچی نمیخوره ! بچه که کله پاچه نمیخوره ! یه نگاه سفیه اندر عاقلی بهم انداخت و بلد شد و رفت و سفارش داد برای خودش و اومد نشست و شروع کردیم صحبت کردن ! پنج دقیقه نشد که یه سبد نون سنگک و چند تا لیمو ترش و یه شیشه آبغوره و کمی ترشی و یه کاسه بزرگ هم آت و آشغالهایی که سفارش داده بود رو براش آوردن . عق !!!!! نفرت انگیز بود . منی که تا همین چند دقیقه قبل میتونستم یه دایناسور رو کباب کنم و بخورم حالا حتی یه مورچه رو هم نمیتونستم بخورم . کمی که گذشت مرتیکه دم گوشم گفت : منم میخوام ! - مامان جان اینا بد مزه ست ! میخوام ! مونده بودم چی بگم ؟ اصلا سر در نمیآوردم کله پاچه چی به چیه و چیشو میخورن و چیشو نمیخورن و به بچه چی شو میشه داد ؟!؟ خلاصه ول کن معامله نبود و هی دستمو تکون میداد که میخوام میخوام . آخر دوستم فهمید و بهش گفت میخوری ؟ اونم از خدا خواسته نیشش تا بناگوش باز شد و سرشو تکون داد که یعنی آره ! اونم نامردی نکرد و یه چیز دراز که بعدن فهمیدم زبونه , برداشت و یه تکه ش رو با چنگال نصف کرد و گذاشت لای نون و روش هم چند قطره لیمو ترش ریخت و داد دستش ! اییییی ..... - پس بگو دوست ندارم چرا میگی سیرم ؟ خوب آخه تو عمرم نخوردم ! این اشغالا چیه میخوری ؟ - همین یه کاسه شده 8000 تومن اونوقت میگی آشغال ؟ بیا این یه لقمه بخور ببین چیه ! اه اه اه ! نزدیک من نیار که میذارم میرم !!!!! همون خودت میخوری بسه ! گاو و گوسفند اینهمه جای خوب دارن بعد آدم دل و روده شونو بخوره که چی ؟ از پسرت خجالت بکش ببین چطوری میخوره ! نون رو تکه تکه های کوچک میکرد و هی میزد توی آبش و میذاشت دهن بچه و اونم ملچ ملوچ کنان میخورد و هی یه نگاه به من میکرد یه نگاه به دوستم و ذوق میکرد و منم برای خالی نبدن عریضه هی لبخند تحویلش میدادم . خلاصه که در عرض چند دقیه این بچه ما اغفال شد و از راه بدر ! البته ته دلم خوشحال بودم که از این چیزها میخوره و پر از ویتامینه اما تصور اینکه به روز به من بجای خواستن بستنی بگه : مامان کله پاچه میخوام .. منو دق میداد ! خلاصه شام خوردنشون که تموم شد بلند شدیم و رفتیم بیرون و گفتیم بریم توی پارک کمی قدم بزنیم ! یکمی جک و جونور نشون بچه دادیم و بعد هم رفتیم نشستیم چایی بخوریم ! چایی رو که خوردم معده م حسابی ضعف رفت و شروع کرد سر و صدا کردن و نشان از گرسنگی . آخر گفتم بیا بریم من یه چیزی بخورم ! دوستم هم گفت پس به حساب من . آخر شب هم رسوندمش خونه و خودمون هم برگشتیم خونه . صبح , موقع صبحانه هر دو نشسته بودیم پشت میز و مشغول خوردن بودیم که دیدم مرتیکه
انگار اشتها نداره و با رغبت نمیخوره ! - چرا صبحانه ت رو نمیخوری ؟ دوست ندارم . - تو که هر روز همینو میخوردی . من کله پاچه میخوام !!!!! - بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کله پاچه می خوام ! - پدر سگ من کله صبح از کجا برای تو کله پاچه بیارم ؟ پس منم نمیخورم . - اگه نخوری تو مهد گرسنه ت میشه ! نمیشه !!!!! - میگم بگیر بخور ! فردا برات کله پاچه میگیرم بخوری خوبه ؟ نه ! الان میخوام . - گ .. بخور ! بدو برو حاضر شو دیر شد ! از تو اداره زنگ زدم به دوستم و کلی با فحش آبیاریش کردم که این آتیش رو انداخت تو دامن ما و بعد هم پرسیدم چی برای بچه خوبه از این آت و آشغالها ؟ کلی بهم لیست داد و منم هی مینوشتم و یک فهرست بلند بالا شد . دیدم اینطوری نمیشه ! باید از خود صاحب مغازه بپرسم و خداحافظی کردم تا عصر ... عصر که رفتم دنبالش , مربیشون تا منو دید گفت : - پسرتون ناهار نخورده و هی میگه کله پاچه میخوام و گفتم بهتون اطلاع بدم که گرسنه ست ! تشکر کردم و از همون جا رفتیم همون کله پیزی معروف و رفتم پیش صاحب مغازه و گفتم : - ببخشید من برای بچه کله پاچه میخوام و خودم بدم میاد و نمیدونم چی باید براش بگیرم ! شما چی صلاح میدونین برای معده بچه مناسب باشه ؟ اونم یکمی فکر کرد و بعد یه ظرف یکبار مصرف برداشت و رفت و چند تا آت و آشغال گذاشت توش و داد دستم ! - اینا چیه دیگه ؟ اینا زبون و بناگوشه ! بهترین و خوش گوشت ترین قسمتشه ! - ببخشید چطوری میخورن ؟ تا اینو گفتم مرتیکه گفت گشنمه !!!!! آقاهه هم بغلش کرد و نشوندش روی پیشخون و گفت خودم الان بهت میدم و خانم شما هم یاد بگیر از بچه و بعد هم شروع کرد پاک کردن گوشت ها و لقمه گرفتن و منم با تعجب نگاه میکردم و تو دلم به دوستم فحش و تف و لعنت بود که میفرستادم ! صاحب مغازه هم کلی ذوق کرده بود و تند تند لقمه میگرفت و میچپوند تو حلق بچه ! آخر گفتم : آقا بسه تو رو خدا ترکید بچه !!!!!! - نه خانم . زود هضم میشه ! بذار بخوره جون بگیره ! اینطوری که میمیره !!!!!!! مامان جان سیر نشدی ؟ - نه !!!!! خلاصه 2 تا زبون رو ضربه فنی کرد تا سیر شد و چند تا دیگه هم براش گرفتم و کمی هم از آبش برام ریخت و اومدیم بیرون ! نشوندمش صندلی عقب و کمربندش رو بستم چون میدونستم الانه که بخوابه و میترسیدم تالاپ بیفته پایین ..... و راه افادیم به سمت خونه ! الان که دارم مینویسم یکی دیگه از این زبون های کذایی
هم تناول شده و من هنوز حیرون اینم
که چطور ممکنه یکشبه ذائقه آدم تغییر کنه ؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||