|
|
|
|
|
سرما امانش رو بریده بود...همه چیزش رو به خاطر سرما از دست داده بود....دیگه نایی براش نمانده بود
سعی می کرد خودش رو سر پا نگه داره...داشت موفق می شد ..که در یک لحظه درد تمام وجودش را گرفت.....با تبر به جانش افتاده بودن |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||