|
|
|
|
|
مادر از همون اول شروع کرد به دعا خواندن ،آخه استرس داشت استرس اولین بار.... تک تک آدمایی رو که می دید دعا کرد .... آخر هم رسید به خودش و پسرش ،وقتی دعا کردنش تمام شد چشمهایش را روی هم گذاشت که بخوابد...که صدای : مسافرین محترم ،تا چند دقیقه دیگر روی زمین می نشینیم...از خواب پراندش... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||