|
|
|
|
|
وقتي پدر رفت مادر هميشه مي گفت : که پدر به اسمان ها رفته و در کنار ستاره ها زندگي ميکند. وقتي که به پارک رفت روي بادبادکش عکس پدر را کشيد و نامه اي هم برايش نوشت. بادبادک هر چه بالاتر مي رفت خوشحا لي اش بيشتر ميشدو تا آنجا که ميتوانست و نخ داشت انرا بالا و بالاتر فرستاد.وقتي که بادبادکش را جمع کرد از عکس و نامه خبري نبود. حالا او شبها در پارک نشسته و چشم به ستاره ها دوخته و منتظر پاسخ نامه اش است |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط س . ا . م
|
|
||