تبليغاتX
همه چیز از همه جا -
هـــــــــــــــــــــــــــــــرچـــــــــــــــــــــــــی شد
TakInfo.com
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مري

م به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي

 به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز

ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.

دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!

چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . .

او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
 
+ نوشته شده در  ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط س . ا . م   |